بلند كه ميشوي چند صد جفت چشم نيمخيز، تا روي سن بدرقهات ميكنند. سرت را بالا ميگيري و پلهها را يكي پس از ديگري زير قدمهايت له ميكني و با شعفي بيمثال رو به روي ما ميايستي. غرور در رگهايت به جاي هر چيزي ديگري جريان پيدا ميكند. تعظيم ميكني و سيمرغ مينشيند روي شانههايت. سنگيني آن را احساس ميكني. اصلا آنقدر سنگين است كه ما هم حسش ميكنيم. اين كف زدنها، اين بالا رفتنهاي با افتخار و اين سنگيني پرهاي سيمرغ غريبند برادر، غريب...
تو را همان موقع كه عقلم قد داد، شناختم. دوران اصلاحات بود انگار، كه گل كردي. شدي همهي ناگفتههاي جنگ. شدي حرف هاي درگوشي همهي فرماندههاي دنيا. شدي ناگفتههاي يك نسل از سالها بمب و خون و آتش و شدي ابراهيم هميشه حاتمي كيا. سالها، با فريادهاي "از كرخه تا راين"، پريشانيهاي "روبان قرمز"، خستگيهاي "آژانس شيشهاي" و جسارت "موج مرده" ات، زندگي كردم و زندگي كردم و زندگي كردم.
وقتي درست پنج سال پيش دوربينت را كاشتي رو به روي جيزترين نقطهي اين سرزمين و "به رنگ ارغوان" شد ماحصلش، وقتي گفتند توقيف و تو حرف زدي، فرياد كردي و جنگيدي، حتي وقتي آمدم سينما براي "به نام پدر" و "دعوت" و تنها به حرمت صدا و تصوير شريفي كه در اين سالها به واسطهي تو شنيدم و ديدم، تا آخر سرجايم ماندم و فيلم را ديدم و سعي كردم دوست داشته باشم، فكر اين روزها را هم نمي كردم. فكر اينكه ابراهيم هميشه حاتمي كيا امروز روي سن بايستد و اين كف زدنها و سيمرغ دادنها و پردههايي كه به رنگ ارغوانش را دار ميزنند و به تاراج ميبرند همهي آنچه در اين سالها نبود و به خاطر همين هم دوست داشتنياش كرده بود، برايمان سنگين بود برادر...
فتح تپههاي خاكي مبارك فرزند اصلاحات! ديدن به رنگ ارغوان براي تو و من بهاي سنگيني داشت. تو شدي هر آنچه كه در اين سالها نبودي و من هم مجبور شدم تو را زنده زنده در همان آژانس شيشهاي دفن كنم. مرگ يك ابراهيم حاتمي كيا آن هم در روزهايي كه بيش از هر وقت ديگر به فريادهاي او نياز است، اتفاق دردناكي است. كاش اجازه ميدادي گيج بزنيم در همان دنياي موج مردهات. كاش به رنگ ارغوان نديده از دنيا ميرفتيم برادر...
بي تعارف!
روي ماهَت را نمي خواهم
پيشگيري
بهتر از هر گونه درگيري است
نیاز به توضیح ندارد که این ها حرف های من نیست. خدا بیامرزد رفتگان و زندگان "آنتونی پرکتانیس" را که آن موقع در مورد دروغ پردازی های آلمان نازی و زنده یاد هیتلر (از آن جهت یادش را زنده می کنیم چرا که هر چه بود بلانسبت همه ی شما، سگش شرف داشت به دیکتاتورهای امروزی) این دُرّ و گوهر ها را از دهانش بیرون ریخت تا عبرتی بشود برای "من" و "شما"، وگرنه "آنها" که نیازی به عبرت گرفتن ندارند.
عارضم خدمت انورتان که قصد من از این روده درازی ها زنده کردن یاد و خاطره ی امثال "پرکتانیس" و "هیتلر" که برای امروزی ها (یعنی "آنها") معلوم الحالند و محارب به حساب می آیند از خدا بی خبرهای پاپتی، نبود. هدف این بود که بگویم در آن دوره و زمانه و در سرزمین های دیگر بودند کسانی که مثل "من" و "شما" نیتشان انقلابات کثیف مخملی (توجه کنید که درصد کثیفی این انقلاب ها خیلی زیاد است) بوده و از این جملات زشت و شرم آوری که امروز "آنها" دوست ندارند، می گفتند.
نتیجه ی اخلاقی:
ردپای انقلاب مخملی "من" و "شما" از زمان هیتلر دیده شده است.
نتیجه ی غیر اخلاقی:
زنده باد "ما"!
نتیجه گیری نهایی:
با عرض معذرت، تُف تو روی "ما" که دنیا و آخرتمان را فروختیم به پرکتانیس. پس بیایید همه با هم در یک عمل "آنها" پسندانه و برای کم شدن بارِ گناهانمان، به "آنها" حق بدهیم!
روح بلند بزرگ مرد تاريخ، آيت الله منتظري به ملكوت اعلي پيوست.
دردهای سر به مهر
اینک
رخت های سیاه می پوشند
آه! ای بغض های نشکسته...
آن روز كه بزرگ زير عكس قيصر ايران مينوشتم :
"هراس من همه از مردن در سرزميني است
كه در آن مزد گوركن
از بهاي آزادي آدمي افزون باشد"
نه سياهي خرداد دامن اين آب و خاك را لكه دار كرده بود و نه كسي پشت در توالت مينوشت:
۱۶ آذر يادت نره!
لابهلای روزمرگیهای ریز و درشت
وقتی تمام دلخوشیام
گلدانی میشود
که با رفتن تو سبز شد،
احساس عمیقی
که با هر قدم دورتر شدن
نزدیک و نزدیکتر شد
و سالهای اکنونی
که باد ریشههایش را برد
چه زیبا
پشت خورشید بیرمق پاییز
جا خوش کردهای
گاهی اگر دلتنگ شدی
سماور روی جوش است
و گلدان
منتظر آبپاشی که با خود بردی
برای حسین قاضی زاده و معصومیتِ بی رقیبِ چشم هایش
درست همان وقتی که سرت را پایین انداختی و بدون نگاه کردن به دور و بر و حتی چپ و راست شدن راهِ خودت را می روی،تجربه هایی ملتمسانه نگاهت می کنند که اگر دست رویشان نذاری و راهِ صاف و بدون پستی و بلندی خودت را بروی تا عمر داری حسرت مزه نکردنشان را می خوری.این تجربه ها گاهی آشنایی با کسانی است که تا حالا مشابهشان را در زندگی نداشتی و اصلا لذتِ بودنشان کنارِ تو، در همین است.
حسین قاضی زاده اتفاق خوبِ پاییزِ سالِ گذشته ی من بود.کسی که با آمدنش دنیایم را حسابی آب و جارو کرد و جسارت قدم زدن در جاده های خاکی این دنیای لعنتی را به من داد.تنها دوستی که چشم هایش به من اجازه نداد قانون نانوشته ی حمید مشایخی را که همیشه در گوشم زمزمه میکرد،در موردش اجرا کنم.همان قانونی که بر اساسش باید مقدار علاقه ات به دیگری را با مقدار علاقه اش به تو، تنظیم کنی.حسین آنقدر ها زِبل بود که از زیر این قانون در برود و در مدت یک سال دوستی به همان اندازه روزهای اول در دلِ من جا داشته باشد.
یادِ پاییز سال گذشته و خاطرات خوش آن روزها،این روزها با صدای کوروش یغمایی دوباره برایم زنده شد.همانی ترانه ای که حسین بارها و بارها می گذاشت و بلند بلند می خواند.همان ترانه ای که احساس گم شده ام را پیدا کرد و به من فهماند پاییز برای من تنها یک فصل نیست،پاییز همه ی بضاعتِ من برای زندگی است.
تو رگِ خشکِ درختا
دردِ پاییز می گیره
بارونِ نم نمک آروم
روی جالیز می گیره
دیگه سبزی نمی مونه
همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصن
رقصِ پاییز پر درده
گرمیِ دستایِ من کم شده دستاتو بده
دستایِ سردِ منو گرم بکن
بادِ پاییز سرده
آفتابِ تنبلِ پاییز دیگه قلبش سرده
بازیِ اَبرا با خورشید
منو آروم کرده
نمی دانم وقتی پسرِ خلفِ استادِ نازنینمان،همان که حنجره اش را با کلِ دنیا نمی شود عوض کرد،از اعماق وجودش ناله می کرد:"بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی درد مند را" فکرِ دلِ زخم خورده ما هم بود یا نه.نمی دانم می دانست با لا و پایین شدن آرشه ی کمانچه روی سیم ها و ضرب نرم و یک نواخت انگشت ها روی تنبک چه به سرمان می آورد یا نه.
پسرِ خلف شجریان این روزها هرچه دوا و درمان کرده بودیم پنبه کرد و از نو دوباره بردمان سرِ خط.بدون اینکه اجازه بدهد نقطه ای بگذاریم تهِ خط قبلی.نمی دانم چه از سر او و گروهش می گذشت و متوجه بودند که آرشه ی کمانچه را روی دلِ ما می کشند و ضرب تنبکشان زخمه ای است بر زخم هایمان یا نه؛ اما خوب می دانم وقتی بغض راه گلویش را حسابی بند آورد و کارش از ناله هم گذاشت،همان وقتی که جگرمان را آتش زد و خواند:"بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت،اندوه چیست،عشق کدام است،غم کجاست/ بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان،عمری است در هوای تو از آشیان جداست" یحتمل قصد جانمان را کرده بود.
گفتم که لبت...گفت:لبم؟نه،اصلاً!
گفتم دهنت...گفت:زهی!نه،عمراً!
گفتم دهنت بوی بدی...گفت:خفه!
من وقت ندارم،بوسه موسه بعداً!
پ.ن:با تشکر از حافظ و دار و دسته اش که در این رباعی چیزی از برادری کم نگذاشتند.
