تبليغاتX
لکه هایی از بارانک

لکه هایی از بارانک

این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

قايم، با شك!

اتفاق هاي خوب

روزهاي دور

در كدام كوچه گم شدي؟

آي عشق پر غرور...

***

تو به من دروغ مي گفتي

آسمان هميشه آبي نيست!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:8  توسط الهام نداف  | 

ايمان آوردم

فصل ورق خورد. سوز پاييز اين بار در وجودم رخنه مي كند اما خوشبختم از اينكه گرماي دست هايي زلال سردي تنم را، دوست داشتني مي بلعد.

حالا كه همه چيز بهتر از هميشه است، واهمه اي از خش خش برگ هاي خشك ندارم. ديگر مي توانم آرام در گوشت زمزمه كنم:

حالا كه آمده اي

حافظ درست گفته است

يوسف گمگشته من...

پ.ن:

زندگي روي ديگرش را نشان داد.

سحر آزاد، دوستت دارم با تمام وجود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 14:11  توسط الهام نداف  | 

عاقبت بايد مُرد!

خداحافظي تنها راه تمام شدن و سر كشيدن تمام بدختي ها نيست. خداحافظي مي تواند با يك بغض همراه باشد، مي تواند به فرو بردن يك بغض ختم شود و در سر و شكل بهتر هم مي تواند به صورت تف و مثل همان وقت ها كه زيادي از حد مي خوري، بالا بيايد روي همه آنهايي كه اين بغض ها هيچ ربطي بهشان ندارد.

خداحافظي در بهترين شكل اما، بايد با طمانينه باشد. بايد آرام و به دور از هر گونه كولي بازي يك روز گرم و آفتابي رو به روي دستگاهت بنشيني و بعد خيلي ساده و صميمانه به معدود آدم هايي كه گاهي اين صفحه را مي خوانند بگويي: خسته ام.

شايد دليلي نداشته باشد آدم هايي كه اغلب از سر تفنن اين صفحه را مي خوانند بفهمند، درد امانت را بريده و يك مرگت است. به خاطر همين است كه تمام قد رو به روي همه بايد ايستاد و گفت: تا فرو خوردن اين بغض ها كه مجال زندگي كردن و نوشتن هاي صميمانه را از من گرفته اند، خداحافظ.

پ.ن

خبري از روزهاي بدون درد و مرض، كه خيلي ها وعده شان را مي دهند، نيست. تا محقق شدن آن روزها، از نوشتن در اين صفحه انصراف مي دهم. باشد كه مورد قبول همه واقع شود. ان شاءالله.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 17:11  توسط الهام نداف  | 

عزاداري به شيوه مدرن

سياه كه بپوشي

پچ پچ ها شروع مي شود

متهم به از دست دادن مي شوي

***

سياه كه بپوشي

همه مي خواهند از عزا در بيايي

بخندي و

به ياد نياوري

در اين سرزمين

بيش از صداي هر پرنده اي

قارقار كلاغ ها به گوش مي رسد

***

كسي چه مي داند

در گوشه اي از اين دنياي رنگ و رو رفته لعنتي

تاريخي از دست رفته

و همه عمر بايد

 سياه پوش شد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 17:39  توسط الهام نداف  | 

چشم‌ها را باید بست

۱- ساعت دیواری ۱۰:۳۰ را نشان می‌دهد. ساعت موبایل و مچی اما چیز دیگری می‌گویند. با اینکه تمام امکانات رفاهی مثل تختخواب در اتاقم فراهم است اما تابستان‌ها ترجیح می‌دهم روی زمین اتراق کنم. روی تخت پر از کتاب و مجله و دفترچه است. تا جایی که یادم می‌آید همه‌شان را دیشب خواندم اما حالا دقیقا موضوع هیچ کدام شان  را نمی‌دانم. کش سرم لای صفحه۵۷ کتاب "مترجم دردها"* جومپا لاهیری است. می‌بندم به سرم.

۲-ظاهرا کسی خانه نیست. اما همه جا را درست نگشتم. موهایم به طرز نامطلوبی هدایت شده و مدام می‌ریزد توی صورتم. اثری از عینکم هم نیست. نصف نان بربری سفره پیچ شده است. ارده و شیره خرما را از یخچال بیرون می‌آورم و تا نفس دارم می‌خورم. باید برای ناهار و شام هم در شکمم غذا ذخیره کنم.

۳-آفتاب خودش را انداخته روی تراس و دارد با گرمایش جان گل‌ها و سبزی‌های توی باغچه را می‌گیرد. طاقت نمی‌آورم. شلنگ آب را باز می‌کنم و به ترتیب خنکی را سر می‌دهم روی همه‌شان. جعفری‌ها و گشنیزها جان می‌گیرند. پیازچه و سیر و ریحان و شاهی‌‌ها هم همینطور. بوته‌های گل رز و کاکتوس‌ها هم به نظر می‌آید تشکر می‌کنند. اما درخت کاج خشک و مغرور رویش را می‌کند آن طرف.

۴-باید بروم حمام. این را می‌شود از افسار گسیختگی موهایم فهمید. زیر دوش جای خوبی برای تصمیم گیری است. باید کارهایم را فهرست کنم. بعد هم فرصت خوبی است که فکری به حال پرونده‌ها، گزارش‌ها، مصاحبه‌ها و امتحان و جزوه‌های نداشته‌ام بکنم. شیر آب را می‌پیچانم سمت چپ، گرمم می‌شود، سمت راست، یخ می‌کنم. آب میان دو لوله سرد و گرم مردد مانده است. تصمیم گیری برای ادامه دادن زندگی یا ادامه ندادن آن را به بیرون از حمام موکول می‌کنم.

۵-موهایم با زبان خوش خشک نمی‌شوند. می‌سپارمشان به دست آفتاب و خودم هم می‌نشینم روی صندلی چوبی تراس. دفتر یادداشت‌های روزانه زیر بغلم است. باز می‌کنم تا تاملات فلسفی‌ در حمام را وارد کنم. آخرین یادداشتم خودنمایی می‌کند:

"الله الصمد"

-پر کردن فرم انصراف از دانشگاه

-لغو قرار مصاحبه با خسرو سینایی

-تماس با فرهاد ورهرام برای عذرخواهی

-خرید دامن شلواری برای مامان و تی‌شرت راه راه برای بابا

-قرار با ... و دادن کادوی تولدش

-چشم بستن روی همه چیز

-بیدار نشدن

۹۰/۳/۱

۶-توی اتاق هنوز اثرات اتراقم روی زمین دیده می‌شود. کش سرم را می‌گذارم لای صفحه ۵۸ "مترجم دردها" جومپا لاهیری. دراز می‌کشم، چشم‌ها را می‌بندم و سعی می‌کنم هرگز بیدار نشوم.

پ.ن:

*"مترجم دردها" هدیه دوست خوبم سحر آزاد است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:32  توسط الهام نداف  | 

برشی از لغت‌نامه "الی خدا"

همانطور که مستحضرید این بنده حقیر، با جمعی از اهالی فرهنگ و هنر و مطبوعات دم‌خور هستم. ماحصل این هم پیاله شدن تا به اینجا، نه تنها هیچ گونه‌ بار فرهنگی برایم نداشته است، بلکه همان اندک فرهنگ و ادب میراث خانوادگی‌مان را هم به تاراج برده است. از این رو در یک حرکت خودجوش و بنا به دعوت آجی، خودمان، خودمان را رسوا می‌کنیم.

لامصب: این تنها واژه‌ای است که می‌تواند به تنهایی و توامان عشق و علاقه و نفرت و انزجار من را از حماقت‌های بی‌دریغ طرف مقابل که اتفاقا برایم عزیز است، نشان بدهد. مورد استفاده این واژه زمانی است که یا خیلی خوشحالم یا بی‌نهایت ناراحت.

 سواله دیگه: عبارتی با این شکل و شمایل تنها زمانی کاربرد دارد که شما احمقانه‌ترین سوال ممکن را پرسیده باشید و وقتی با چشم‌های از حدقه درآمده و پر از نفرت طرف مقابل مواجه می‌شوید، آرام سرتان را به سمت بالا بچرخانید و زیر لب بگویید: سواله دیگه!

نه من بدونم؛ این سوال بود تو پرسیدی آخه؟: این جمله حس انتقام جویی را در شما زنده می‌کند. همان رفیقی که در مورد بالا به شما خرده گرفت، حالا می‌توانید با اولین سوال، هر چقدر هم که با ربط و درست باشد، بکوبید توی دهنش. البته این جمله در مواجه با انسان‌های موقعیت نشناس و از خدا بی‌خبر که با سوال‌های بی‌موردشان وقت گرانقدر دیگران را می‌گیرند، جواب می‌دهد.

لعنتی: ترافیک، اعتیاد، دود سیگار، کمبود امکانات، پلمب شدن پاتوق، شنیدن یک ترانه که از آن خاطره دارید و ... می‌توانید بیان این کلمه را در پی داشته باشد. آن هم با شدت و حدت!

الان من دست بندازم دهن منو جر بدم: اگرچه "جر دادن" در لغت‌نامه "الی خدا" جایی ندارد، اما این جمله کارایی بسیاری برای وقتی دارد که شما به دلیل رعایت مسائل شرعی و موازین اسلامی و همچنین علاقه و محبت به رفقا، نمی‌توانید با پشت دست بزنید توی دهنشان و یا دست بندازید دهنشان را جر بدهید، از طرفی به خاطر کمبود امکانات و خطرات احتمالی نمی‌توانید این بلا را سر خودتان هم بیاورید، به همین خاطر از چنین جمله شکیلی استفاده می‌کنید که خون به پا نشود.

در کسری از ثانیه: نشان دادن کوتاه‌ترین زمان ممکن؛ کمتر از صدم ثانیه با این جمله نمایان است. در کسری از ثانیه می‌شود اس ام اس رد و بدل کرد، می‌شود فحش داد، می‌شود عصبانی شد و یا تصمیم‌های احمقانه برای همه زندگی گرفت.

حموم تشنج اعصاب: بعضی مکان‌ها بی‌شباهت به حمام زنانه نیست. نه اینکه سر و صدا داشته باشد، نه؛ به لحاظ پیچیدن بحث‌های خاله زنکی و پیاده روی کارکنان مجموعه روی اعصاب هم، این محیط‌ها شبیه حمام است. دلاک‌هایی که به زور می‌خواهند شما را کیسه بکشند، بی‌خبر از اینکه شما سال‌هاست دیگر چرک نمی‌کنید! بگذریم، با همه این‌ها کاربرد این عبارت برای زمانی است که شما عصبانی هستید و می‌خواهید حرفتان در جای شلوغی به گوش همه برسد. می‌توانید این عبارت را با بغض و کینه وسط تحریریه به سمع شنوندگان کنجکاو برسانید تا همه بفهمند یک مرگتان است.

پ.ن:

- این تکه کلام‌ها ناشی از احساس شوریدگی من در این روزهاست.

-یکی از نیمه‌های چند شب پیش، افسردگی‌ام بدجور باد کرد:

دیوار حاشا بلند است

درست مثل دروغ‌هایت

که عشق زیر سایه‌‌شان گم شد

و من برای همیشه دفن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 9:42  توسط الهام نداف  | 

دارم به دردهای خودم فکر می‌کنم

 

درست از همان روزی که عطر شیشه آبی‌ام تمام شد، دردهایم شروع شد.

آن روز فکر کردم چقدر هیجان انگیز است شیشه عطری را که سر و شکل درست و درمانی هم دارد در سطل زباله بیندازی و بعد برای مدت‌ها توی دماغمت غیر از مانور دادن دود اگزوز‌ اتوبوس‌های قراضه، کامیون‌ها و بوی عطر آدم‌هایی که در خیابان راه می‌روند و بی تفاوت از کنارت می‌گذرند، اتفاق دیگری نیفتد.

امروز اعتراف می‌کنم، بعد از گذشت چهار سال از همان روز، همان روزی که شیشه عطر آبی را با افتخار کنار دست تفاله‌های چای انداختم، پشیمانم.

چیزی در آن شیشه آبی جا مانده بود انگار. چیزی شبیه کودکی‌ام. چیزی بی‌شباهت به این روزها. حالا بوی دردهایم بلند شده، بوی گند این دردها همه جا را پر کرده است.

پ.ن:

- "رو به قبله خوابیدن" در این روزها، توصیه دوستان است.

-مهم نیست مردن "ترس" داشته باشد یا نه. مردن اما، "درد" نباید داشته باشد.

-چقدر احمق بودم زمانی که فکر می‌کردم: "زخم‌های آدم سرمایه‌ است. آدم اگر آدم باشد، سرمایه‌اش را با کسی قسمت نمی‌کند." این سرمایه باید تمام و کمال و بی منت به اولین نفری که جلوی چشمم ظاهر شد واگذار شود!

-به دلیل پلمب شدن تنها بضاعت من و آجی زینب برای خوش گذرانی در این روزها، گذرمان به یوسف‌آباد بعد از میدان اسدآبادی زیاد می‌افتد. پاتوق‌مان گوشه خیابان است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 15:50  توسط الهام نداف  | 

روایتی کوتاه از یک مرد

 

با سر رفتن توی اصل مطلب را دوست دارم:

۱- لا به لای روزهای بی آبروی سال ۹۰ که عرق شرم را تا اینجا روی پیشانی ما جا گذاشته است، دیروز، روز خوبی بود.

۲-جمع شدن زیر یک سقف با آدم هایی که می توانی برای دقایقی روی لبخندشان حساب باز کنی، در این قحطی بی اعتمادی غنیمت است.

۳-خبرنگار بی پشت و پناه، درد یتیمی را زمانی با تمام سنسورهای حسی اش درک می کند که رو به روی بزرگ مردی از تبار مطبوعات نشسته باشد و به بهانه روز معلم و تولدش مراسمی ترتیب بدهد که بتواند برای چند ساعت بی کسی را فراموش کند.

۴-پرویز اسماعیلی را تا زمانی که بالای سرمان نشسته بود و با تمام وجود خبرهایمان را رصد می کرد، نشناختم. او را دیروز وقتی شناختم که گفت: "از همتون ممنون اما همتون دیوونه اید چون من ارزش این کارها رو ندارم."

۵-حال من مطابق معمول همیشه، خوب نیست. حال آجی یکی یه دونه ام هم همینطور و...(بنا به درخواست دوستان و به ناچار از خودسانسوری استفاده می کنیم!)

پ.ن: از داشتن خیلی ها خوشحالم. از دیدن پرویز اسماعیلی در سالروز تولدش و هم کلام شدن با او خوشحال تر. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:51  توسط الهام نداف  | 

ترانه‌های ابی، دردسرهای خبرنگاری و من

۱- در حال حاضر، بقال سرکوچه خبرگزاری مهر هم می‌داند که ابی، خواننده حنجره طلاست. پس نیازی به گفتن من نیست! اصلا خودمان فایل صوتی‌اش را به آقا جعفر بقال هم دادیم که موقع ساندویچ پیچیدن بیکار نباشد.

اولویت اول خبرنگاران مهر، گوش دادن به ترانه‌های سیاوش قمیشی، ابی و مابقی خواننده‌های ایرانی و فرنگی است و بعد هم خبر زدن و مصاحبه پیاده کردن. این یک اصل فراموش نشده است.

۲- آدم‌ها گاهی دلشان برای یک تفریح بی دردسر تنگ می‌شود، خبرنگارها اما دلشان همیشه برای یک روز پرکار و بدون خنده تنگ است.

۳- یارکشی کردیم. من و بچه‌ها یک تیم شدیم و قرار است برویم جنگل. پلنگ دارد، برق هم ندارد. نمی‌دانم چقدر رویاهایمان رنگ و بوی واقعیت پیدا می‌کند، اما دلم روشن است.

۴- رسول یونان شاعر خوبی است. این را دیروز وقتی خواندم:

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم

فهمیدم.

۵- حالم خوب نیست. مثل همیشه...

پ.ن: مراتب قدردانی از "سحر آزاد" را به خاطر شعر "رسول یونان" به جا می‌آوریم.

در مورد دوم، منظورم اصلا زینب کریمیان نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 15:59  توسط الهام نداف  | 

مرثیه ای برای آفتاب بهار

تنهایی؛ تنها چشم روشنی روزهای بلند سال ۹۰ است...

پ.ن: خدایا این تنهایی را از من بگیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 19:6  توسط الهام نداف  |