بنای گله کردن را از موقعی که تلفن بوق آزاد می خورد گذاشت.وقتی گوشی را برداشتم مادر جان نصف حرف هایش را زده بود و التماس ها و قسم های آخر کار نصیب من شد.پای چهارده معصوم و پنج تن آل عبا و دوازده امام و 124 هزار پیغمبر و هر چه امام زاده می شناخت کشید وسط که راضیم کند باد کولر را به گرمای پدر و مادر درآر بیرون ارزان نفروشم.
گفت:مادر جان به ما چه مربوط؟هر خری آمد ما پالونمان را می اندازیم روش.
گفتم:ما هم داریم زور می زنیم پالون های شما را بندازیم پایین.هر خری که لیاقت سواری دادن ندارد مادرمن.
پیرزن ناراحت شد.بغض کرد و گوشی را گذاشت.
خودمانیم اگر مادرجان 30 سال پیش سن وسالش قد حالا بود هیچ نقشی در انقلاب 57 نداشت.
سلام سید
دیگر روی دیدنت را در خواب ندارم.دیشب دوباره سر و کله ی رویاهای واماننده ام در زندگی ات پیدا شد.به خدا شرمنده ام و روزی هزار بار لعن و نفرین را حواله چشمهایی می کنم که خواب آمدنت را دید.کور شوم سید.کور شوم که تو را در کت وشلوار راه راه که آرام و افتاده در آن جا گرفته بودی دیدم.حالا شانه هایت زخم زبان عجیبی به چشم های خواب آلوده ام می زنند.
امروز دیدمت سید.از توپخانه تا انقلاب تاچشم کار می کرد تو بودی.سرت را مدام از ماشین بیرون می آوردی و برای مردم دست تکان می دادی.سید تا چهره ات را دیدم دلم گرفت.خبری از لبخند روی صورت معصومت که بی شباهت به صورت بچه های پاک است نبود.تازه کت و شلوار راه راه هم به تن نداشتی و سیاهی لباس تنت بیش از همیشه تن و بدنم را لرزاند.
سید امروز با لباس های سیاه و با دهان مهر وموم شده و دست های روبه آسمان به خیابان ها نیامدم که هر از گاهی هلی کوپتر از بالای سرم عبور کند و در جعبه جادویی عمو عزت بگویند تجمع 300 نفریمان بی نتیجه بود.
سید امروزبا بغضی که سایه به سایه در تعقیبم بود توپخانه تا انقلاب را گز کردم تا در کنار تو و در زیر این همه انسانیت لگد مال شده با چشم هایی که آرزویی جز کور شدن برایشان ندارم لابه لای آسفالت داغ خیابان ها دنبال رای گمشده ام بگردم.
شرمنده ام سید.من نباید خواب آمدنت را می دیدم.نباید خودت را می دیدم.نباید دلم را به چمدان بسته ات خوش می کردم.اما چه کنم که مزه ی شیرین صداقت زیر زبانم جا خوش کرده و حالا حالاها خیال بیرون آمدنش نیست.
نرو سید.حالا که آمده ای نرو.بیا با هم دنبال رای گمشده ی من بگردیم.به بزرگوارت قسم آفتابی که روی این آسفالت را پوشانده رای مرا ذوب می کند.بمان که حالا این دست های روبه آسمان بدون دست های تو بارانی برای شستن خون های خشک شده نمی شود.بمان تا با هم رو به روی این شکارچیان شرافت بایستیم و آرام زمزمه کنیم:
"حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد."
پ.ن:عبارت داخل گیومه عبرتی است از سخن دکتر علی شریعتی
ندیدی؟
از همان اول
شروع لبهایم
از نقطه ی عجیبی بود
که هر چه بیشتر دنبال سرنخ بوسه می گشتم
رد دندان ها عمیق تر می شد
***
شروع خوبی نبود
برای من
که باید دوست داشتنم را
پشت پلکهای مرد خسته ای
آویزان می کردم
و برای تو
که دردیست این نگاه ها
***
حالا که حلقه تنهایی گردنم را درد می آورد
کنارم بنشین
به اندازه یک چشم بر هم زدن
می دانم تقصیر تو نیست
که از همان اول
شروع لب هایم از نقطه عجیبی بود
باور کن قول می دهم
یک روز که چشم می گذاری
دیگر نباشم
"به حسین شریعتمداری و سعید حدادیان و همه آنهایی که از زیر پرچم اسلام لگد پرانی می کنند"
نمی دانم به خاطر فرصت چهار سال یک باری که نصیب شما عزیزان برای گنده گویی هایتان می شود باید خوشحال بود یا ناراحت.این را هم نمی دانم که چه زمانی کنتور یاوه هایی که با وقاحت تمام در شیپورهایی که برایتان مهیا کرده اند بر دهان مبارکتان نصب می شود.تنها چیزی که این روزها مرا بیش از گذشته به ستوه آورده این است که جناب شریعتمداری!چادر گل درشت اسلام که سال هاست به سر کرده اید مدت هاست نخ نما شده.هر چند که امیدی برای درک این مساله به شما ندارم اما حداقل توقعی که این روزها از امثال شما می رود این است که سری به قرآن و قانون اساسی و حتی رساله ی مرجع عالی قدری که بناست مقلدش باشید بزنید تا بفهمید رسالت اسلام چیست.
روزهای کودکی ما با رنگ کدر روزنامه شما تیره و تار شد.حالا که بعد از مدت ها می خواهیم خاطره ی تلخ آن روزها با سرمقاله های کذایی شما را که در ناخودآگاه ذهنمان رسوب کرده آتش بزنیم اجازه بدهید شخص شخیص شما از این آتش بازی جان سالم به در ببرد.
جناب شریعتمداری!شما کاری جز تخریب اسلام در این سال ها نکرده اید اما توصیه می کنم در این روزهای حساس ضد تبلیغی برای کاندیدای مورد حمایتتان نباشید.شال سبز با حرف شما و لغزهای بی پایانتان سر نیزه ها نمی رود واگر اینطور هم باشد با اسلام پاکی که شما و امثالتان با نیزه به قلب مردم فرو کرده اید چه می کنید؟!
گاهی آرزو می کنم کاش سید مثل شیخ اصلاحات تکلیفش را با شما یکسره می کرد اما هر چه می کنم دلم راضی نمی شود ارزش سید را تا این اندازه پایین بیاورم.
آقای شریعتمداری!اینجا ایران 1388 است نه صحرای کربلا.ما همگی از هر طیف وجناح اعضای یک ملتیم.اگر چشمان شما در میان این ملت هنوز یزید و عمرسعدهایی می بیند مشکل از چشمان تاریک بینتان است.
مدتی سکوت کنید آقا!تابلوی خط امام خمینی(ره) جایی برای علائم ناشناخته شما ندارد.اجازه بدهید مردم تیتردرشت "شاه رفت"و "امام آمد" روزنامه کیهان را باز هم به خاطر بیاورند.لطفا اجازه بدهید خدا خدایی اش را بکند!
پ.ن 1.این صفحات رسالتی جز سیاست بازی دارد اما حرف های پی در پی آقایان مانع از ادامه این روند شد.
پ.ن2.سعید حدادیان مداح هیات رزمندگان غرب تهران در مراسم سوگواری حضرت زهرا(س) با تخریب 3 نامزد انتخاباتی حمایت صریخ خود را از محمود احمدی نژاد اعلام کرد که به دلیل سطحی بودن مباحث مطرح شده توسط او از بررسی جز به جز آن معذورم.
صبح یک روز بهاری است.مرد روی صندلی کهنه ای پشت یک میز قهوه ای رنگ رو رفته نشسته و کتاب عقاید پوپولیستی را ورق می زند.زن روی راحتی خاکستری رو به روی شومینه لم داده و با موهایش بازی می کند.
-زن تا حالا کسی از آزادی چیزی بهت گفته؟
-مرد نه.
(مکث)
اما می تونم حسش کنم.
-زن برام بگو.
-مرد می دونی گاهی فکر می کنم آزادی مثل تخم مرغ گندیده می مونه که باید صبر کنی کم کم بوی گندش تمام وجودت رو پر کنه.
-زن درست مثل عشق.
-مرد اوه! نه عزیزم.تو باز هم مثال های احمقانه زدی.آزادی خیلی بزرگتر از عشقه.یه احساسه که هیچ وقت با متر نمی تونی جلوش وایسی چون این اجازه رو بهت نمی ده.
(زن کنار مرد می رود و روی دسته صندلی او با احتیاط می نشیند)
-زن اولین بار کی احساسش کردی؟از اون روز بگو.
-مرد کدوم روز؟
-زن همون روزی که حسش کردی دیگه.چند سالت بود؟کجا این اتفاق افتاد؟
-مرد بیا راجع به آخرین داستان کوتاهی که نوشتم حرف بزنیم.من همیشه از بحث هایی که سر وته ندارن بیزارم.تو که باید این و خوب بدونی.می خوای برات بخونمش؟5 صفخه است.اسمش رو گذاشتم "روزهای خیابان 44 بدون شب".وفتی داشتم از هواپیما...
-زن خواهش می کنم تمومش کن.من هنوز داستان قبلیت رو نخوندم.اسمش چی بود؟(مکث)اوه خدای من حتی اسمشم یادم نمی یاد.منو ببخش عزیزم منظوری ندارم.اون روز توی کافه بهت گفتم حافظه ی خوبی ندارم.
-مرد اما نگفتی چیزی از آزادی نمی دونی.
-زن ...
(مرد نگاهی به صورت زن می کند و آرام دستانش را نوازش می کند)
-مرد اخرین کتابی که خوندی چی بود؟می خوام دقیقا بدونم آخرین بار رد پای این دستهای زیبا روی کدوم کتاب جا مونده؟!
(مکث)
امروز به نظر بی حوصله می یای.اتفاقی افتاده؟شاید باز هم این غروب لعنتی...
(زن دستان مرد را پس می زند و با عصبانیت از روی دسته صندلی بلند می شود و رو به پنجره می ایستد)
-زن من خوبم.کاملا خوبم.هیچ وقت به خوبی امروز این ساعت واین لحظه نبودم.فقط می خوام از آزادی بشنوم.می خوام لمسش کنم و فکر می کنم تو بیشتر از هر کسی توی زندگیت بهش رسیده باشی.می دونی خیلی ها از این کلمه ی لعنتی برام گفتن شاید بشه گفت توی اون دانشگاهی که بیشتر شبیه یه سگ دونی بود روزها وروزها از این کلمه نفرت انگیز برامون گفتن.اما هیچ کس یه صبح بهاری که آدم احساس آدم بودن می کنه نیومد توی کلاس و بهمون بگه امروز می خوایم ازادی رو لمس کنیم.چیزی که عذابم می ده همینه.شاید هم یه چیزی در این حد.
(مرد از روی صندلی بلند می شود و پشت زن رو به پنجره می ایستد)
-مرد اما من فقط یه وقتایی زیر زبونم لمسش کردم نه همیشه...
(مکث)
اگه می خوای بدونی برات می گم اما بهم قول بده ازم متنفر نشی.
(زن رو به مرد)
-زن قول می دم.
-مرد اولین بار...
(مکث)
-زن اولین بار چی؟من منتظرم.خواهش می کنم عزیزم به خاطر خدا حرف بزن.من واقعا بی تابم.
-مرد اولین بار وقتی فهمیدم یه مردم احساسش کردم.و چقدر با شکوه بود اون لحظه.سن زیادی نداشتم اما دلم می خواست به همه بگم چقدر احساس غرور می کنم.
(مکث)
چرا حرفی نمی زنی؟دوست دارم بدونم الان چه احساسی داری.درست همین حالا.
(زن روی راحتی می نشیند و دوباره با موهایش بازی می کند و زیر لب زمزمه می کند)
-زن حادثه ای از پس حادثه ای می آید
غروبی از پی غروبی دیگر
و من چقدر بی تاب آن لحظه ام
که زمین زنانه به دور مدارش برقصد
آن روز بی شک
روز مرگ من خواهد بود
به دست موجودی شبیه آدم
واز قبیله ی مردها
-مرد ...
-زن تو راست گفتی.آزادی درست مثل تخم مرغ گندیده ای می مونه که کم کم تمام وجودت رو پر می کنه.منم راست گفتم.آزادی شبیه تخم مرغ گندیده بی شباهت به عشق نیست عزیزم.
-مرد ...
-زن ...
کیریس دقیقا یک ساعت پیش مرد.آن هم با صدای یک اس ام اس.او کنج اتاق روی زمین نشسته بود و در لب تاپش اتفاقی را که در حال وقوع بود حک می کرد و اخم هایش را تا پایین پلک هایش اندخته بود.همیشه وقتی منتظر جواب یا اتفاق پیش بینی نشده ای بود قیافه آدمیزادی اش را به باد فنا می داد.
کیریس دقیقا یک ساعت پیش چشمش را به روی دنیایی بست که مدت ها برای به دست آوردنش قرار های مشکوک ترسناک و آزار دهنده می گذاشت.دنیایی پر از سمپاتی های غیر قابل تحمل و لبخند هایی که از شدت تصنعی بودن ممکن بود هر لحظه تبدیل به اشکی گلوله وار و ویران کننده شوند.
کیریس دقیقا یک ساعت پیش کشته شد.با کلمه ای که قبل از این ها چنین کاراکتر قاتل صفتی از خودش نشان نداده بود و حالا برای شناخت و تغییر دنیای سانتیمانتالی که یقه اش را رها نمی کرد دیر بود و زمان خودش را زده بود به آن راه.
کیریس دقیقا یک ساعت پیش درست وقتی با احساساتش به بی رحمانه ترین شکل یک قل دو قل بازی می شد چشم هایش را بست و ترجیح داد شرافتمندانه بمیرد.او گورش را با بیل دست بلندی کند و جا در جا خودش را در آن گم کرد.
کیریس دقیقا...
کیریس مدت هاست مرده است.شاید با اولین باران بهاری در نزدیک ترین سال های بد بیاری.از وقتی او مرد اس ام اس آلت قتاله محبوبی شده است.کیریس را نه غم بی پدری کشت و نه تلخی نامادری.او را آدم خوب ها کشتند.حالا شاید بتوان با فراغ بال و حتی رها تر از آن بی بال نفس عمیقی کشید و گفت:حال همه ی ما وهمه ی شما خوب است.حالا که کیریس مرده است.
بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت...
آمده ام بندر.خلیج فارس هم اینجاست.با همان دامن چند رنگ چین دار مدام قر می دهد و دلبری می کند.غریبه و آشنا هم سرش نمی شود.چند تا پسر جنوبی لب دریا ایستاده اند.دایره تنبکی با خودشان آورده اند و کمر ها را بی کار نمی گذارند.گمانم از دوست پسرهای این دختر خانم دلربا هستند.تعدادشان زیاد است.حتما با این قد و بالا یکی کمش است.می ایستم کنارش.خودش را پشت هم می چسباند به شلوارم.طاقت نمی آورم.بغلش می کنم.همدیگر را می بوسیم.چشمانش پر از اشک می شود.من هم همینطور.سرش را پایین می اندازد.دور می شود و بعد سرازیرروی چشم هایم.اشک هایمان با هم می رقصند.
آمده ام بندر.هوا تاریک تاریک است.دراز می کشم کنار این دختر عجیب و دوست داشتنی.چین های دامنش بیشتر شده است.صورتمان را به هم می چسبانیم.آرام در گوشم زمزمه می کند:"شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی*".می بوسمش وچشمانم را می بندم.
پ.ن: تیتر و عبارت داخل گیومه بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی است.
سلام سید
چند شب پیش ها خوابت را دیدم.با همان کت و شلوار طوسی راه راه که در خیالم برایت دوخته بودم و با همان چاک ها ی بغل که خوب توی تنت می نشست و کفش هایی که از شدت برق چشم حسود وغیر حسود را از کاسه در می آورد.
سید مثل همیشه آرام بودی.گفتی دارم می آیم.اول باورم نشد.اما تو اصرار کردی و چمدانت را نشانم دادی.همه چیز تویش پیدا می شد.آن پیژامه ای که سال ها پایت می کردی هم بود.
سید خیلی حرف ها برای گفتن داشتم.یادم است پشت سر هم لب پایین و بالایم به هم می خورد و تو هم به نشانه ی اینکه هنوز هم گوش هایت را تنها برای شنید ن از خدا گرفته ای مدام سر تکان می دادی.از خودم گفتم.از اینکه در بیست سالگی احساس حماقت بار پیری گریبانم را رها نمی کند از اینکه ...
چقدر خوب بود سید.اینکه حرف هایم را نمی شنیدی.با تمام وجود گوش می دادی.زمانه بدی شده سید.جان خودم جان شما قصد گلایه کردن ندارم.از خودم کلافه ام.از اینکه چرا مثل قدیم ها از زنده بودن لذت نمی برم.از اینکه شبانه روز دارم پیله ام را تنگ تر می کنم و مصرف کاغذم هم بیشتر و بیشتر می شود.تازگی ها زیاد می نویسم.به خدا از ترس غم باد گرفتن است .می دانم کاغذها ی بیچاره هم گناهی ندارند.می دانم انصاف نیست این همه گلایه را یک جا رویشان سرازیر کنم اما چاره چیست؟
بدجور احساس تنهایی می کنم سید..حالا شب ها موقع خواب بسم الله غلیظ تری می گویم و از ته دل آرزویی که مدت هاست خدا بی جواب گذاشته زیر لب زمزمه می کنم.برای آمدنت برای چراغانی شهر و پهن کردن فرش قرمز زیر پایت دارم ستاره دار می شوم سید جان.اما غمی نیست.به همه گفته ام به حرمت نفس هایی که در هوای آلود ه ی این دنیا کشیده ام تا آخرین لحظه دستم را از روی شانه هایت بر ندارم.
سید عزیز شاید شناختم از تو و حرف ها و آمالت به دو خط هم نرسد.اما چند شب پیش ها که خوابت را دیدم حس کردم چه قدر خوب است نه عبای شکلاتی به تن داری و نه کت فلان نژادی.سید دلیلی ندارد از خصوصی ترین احساساتم حرف بزنم اما دوست دارم بگویم مرا به یاد آرامش پدر جانم انداختی.پدر بزرگی که سال هاست زیر خروارها خاک خوابیده و حسرت یک بوسه ی با معرفت از دستانش را به دل من گذاشته است.
اینجا همه پسر پیغمبرند سید.صدای من آنقدر ها بلند نیست تا جلوی این خشک مقدس های پدر مادر روحانی به گناهانم اعتراف کنم.
بیا سید جان.بیا که حالا یک دست که سهل است چند تا دست هم دیگر صدا ندارد.بیا صاف رو به روی این قدیسه نما های پاپتی بایستیم و فریاد بزنیم:
خوش به حال شما بی گناهان...
به نگاه گرفته ات ای دوست
می شود اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم
همه چیز باید خاطره می شد.از آن خاطره های به یاد ماندنی که تا اسمش سر زبان ها بیاید لبخند ملیحی شود و بعد خاری در چشم بد خواهان.
نشدن از شدن سخت تر است.آن سه حرف دارد و این یکی تنها دو حرف.کاش گاهی به جای شدن نشدن را صرف می کردم. با تمام سختی هایش و با تمام سنگینی آن یک حرف اضافه.
حالا همه چیز به قدر کفایت تبدیل به خاطره شده است.از آن خاطره های بدون "ط" و "ه" که بدون معطلی تا به مغز معیوبم خطور می کند قهقهه ی سر سام آوری می شود و می پیچد توی گوشم.
خاطره ای به نام فیلم کوتاه که دوستان دوستدارش در کابوس شدن آن چیزی کم نگذاشتند.به قول خودشان جاوید باد...
وجدان!
تفال به هدیه یکی از عزیزترین دوستان این روزها شاید تنها راه گذران لحظه های بی شرافت با آدم های شرافتمند نمایش باشد. شاید...
بر شاخه ام نشستی وسیبم نمی شوی
دلتنگ دست های غریبم نمی شوی
در خواب های من کسی از راه می رسد
تعبیر خواب های عجیبم نمی شوی؟
بیمارم آنچنان که حریفت نمی شوم
بی تابی آنچنان که طبیبم نمی شوی
من کوهم وتو کوهنوردی که بی گمان
قربانی فراز ونشیبم نمی شوی
دستی شدم که گاه رفیقت نمی شوم
سیبی شدی که گاه نصیبم نمی شوی
***
دریغ می کنی از من نگاه را حتی
ونیز زمزمه ی گاه گاه را حتی
من وتو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی
تو اشتباه بزرگ منی ببخشایم
به دیده می کشم این اشتباه را حتی
به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت
که دوست دارم بخت سیاه را حتی
به دیدن تو جنان خیره ام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتی
اگر چه تشنه ی بوسیدن توام ای چشم
بخواه می کشم این بوسه خواه را حتی
بیا!تلالو شعرم بر آب ها امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی
***
همیشه منظر دریا وکوه-روح افزاست
ومنظر تو تلاقی کوه با دریاست
نفس ز عمق تو و قله ی تو می گیرم
به هر کجا که تو باشی هوای من آنجاست
دقایقی است تو را با من و مرا با تو
نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست
من و تو آینه ی رو به روی هم شده ایم
چقدر این همه با هم یکی شدن زیباست
خوشا به سینه ی تو سر نهادن و خواندن
که همدلی چو من آنجا گرفته و تنهاست
بدون واسطه همواره دیدمت آری
درون اینه ی روح جسم ناپیداست
همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد
نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست
بیا ولی که بخوانیم بی هراس از هم
که هم سرایی مرغان عشق بی پرواست
واژه ها کرخت وبی رمق
عشق مهربان! در این کبود
شال گردنی برای شعرهای من بباف!
پ.ن:شعرها به ترتیب از سیدعلی میر افضلی"تمام ناتمام ها"/ناصر حامدی"باشد برای بعد"/محمد علی بهمنی"جسم غزل است اما روحم همه نیماست" و شعر آخر باز هم از سید علی میر افضلی از همان گزیده اشعار ذکر شده است.
زخم زبان هات
وا می شود
با اشک چشم های من
آه ای نمک پاش ها
به صف شوید
