|
|
|
|
|
متاسفم ويكتور!
سطل كوزت همچنان بدون آب است و با ترازويش سرچهارراه تنارديه ها را وزن مي كند چه خوب كه خواجه ي ما هم مستي مي داندو هم ژان وال ژان بودن را! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
مي خواستم با داستانكي از خودم به روز كنم اما به طور اتفاقي به اين غزل تاثير گذار از آقاي"محمد كاظم كاظمي"برخوردم كه انصافا بي تفاوت از كنارش گذاشتن ظلم بزرگي به ادبيات است. درست نمي توانم احوال بي حوصله ي خودم را بعد خواندن اين شعر توصيف كنم فقط همين قدر ميدانم كه دوست دارم هنوز از اسفند پر شوم. اميدوارم آقاي كاظمي به حرمت اين باران بهاري جسارت بنده را ببخشند.
سفارشطرح این شعر، گفتوگویی است میان دو مهاجر افغان، یکی در این سوی آبها و دیگری در بلاد فرنگ.ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکارفرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار مُهر امین و پستة خندان و زعفران ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار! این نامهها به بال کبوتر نمیشود باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
گفتی که در اوایل اسفند میرسی اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار اسفند نامهای است که تمدید میشود آری، اگر که یار شود بخت و روزگار اسفند کودکی است که تعطیل میشود از پشت میز میرود آخر به پشت دار اسفند پستهای است که مادر میآورد تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار اسفند دختری است که آسوده میشود از درد زندگی به مداوای انتحار اسفند لوحهای است که آماده میشود بر قطعة صد و سی و شش، قبر شصت و چار اسفند ناله میکند و دود میشود در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
اين بادكنك را هم كه هوا كنم
بغض بعدازظهر هاي شنبه نمي تركد يادم نمي رود پاييزي كه لطافت روز هايم را در آبان جا گذاشتم و خودم را در همه جاي جهان درست مثل دختري كه معصوميتش را دار قالي هاي خاك خورده مي كند هزار فرسنگ دور تر از خدا در غربي ترين نقطه ي اين اتاق موريانه اي را كشتم كه رسالتش تنها هضم خاطراتمان بود آن شب باران نمي باريد اين را از چشمان پلي فهميدم كه من را به تو پيوند داد و تو را به حس حساب شده ات حس نجيب كودكي در اسفند كه كوچه به كوچه دود شد و نشست وسط پيشاني ات آن شب باران نمي باريد و ما از دربند تا امام زاده صالح روي دود قلياني يك نفس تاب خورديم آن شب... يادم نمي آيد وقتي قهقهه ي ساده ام كه تا سرحد مادرشدن بالا مي رفت در كدام شنبه غرق شدي چه پريشاني غريبي دارند نت هاي دفترم هنوز سوار بر الا كلنگي لنگ لنگان من را به تو پيوند مي دهند و تو را به حس حساب شده ات حالا ديگر تنها موريانه ها مي دانند اين بادكنك را هم كه سوراخ كنم بغض بعداز ظهر هاي شنبه هوا نمي شود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
تراژدی شگفتی است برف تنش را به هوای یخ زده ی شهر می زند ومن خودم را به دیوانگی
وقتی بوی دوست داشتن ازنیمکت پاییزی پارک فوران می کند دلم می سوزد برای پدرم که حالابیشتر روزنامه می خواند وبرای اسفند که زمستان زمستان دود می شود... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
لیلی وار نگریستم به خویش
و آن هنگام که مجنونی از شکاف دوست داشتن بالا نزد بی منت تنها مگس ها را پر دادم! -شکرـ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
آشتی می کند
کفتر روی بام با کلاغ روی شاخه زمستان نم نم می بارد یخ می کند سرخ می شود می روید و... گربه ای روی لبه ی دیوار کز می کندو چشم می دوزد به خانه ی متروک چمدان های پوسیده کفتری که می پرد از بام شاخه ای که از کمر می شکندو گربه ای که همراه قار قار کلاغ به خواب می رود روی لبه ی دیوار خانه ای متروک... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
شناسنامه ام را می کارم
در باغچه ی حیاط کناری مهم نیست جلدش چقدر رنگ خون می دهد و یاجوهر سیاه درونش لحظه لحظه روز تولدم را به جنون می کشد داد نزن! اصلا تا سبز شدن جلد سومش فقط برای تو می خندم باور کن... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
دست هایم عادت کرده اند
که همیشه یک انگشت کم بیاورند برای شمارش معکوس چند فصل که ورق می زنم برگ های تقویم می ریزد من زرد می شوم و تو با همان پوتین های خیالی آرام پا به زمستان می گذاری
بر سر همان چهارراهی که تنها سه راه داشت فال می خریم از کودکی که باید زودتر بزرگ می شد تا در لباس هایش غرق نشود
تا چهارراه بعدی پاهایم را به تو قرض می دهم و تو جیب هایت را پر از باران می کنی برای کودکی که با فروش هر شاخه یک سال پژمرده تر می شود
میان دو راهی چهارراه آخر من اما سرگیجه می گیرم و تو آرام از عمق سوراخ جیب هایت چشمک های چراغ زرد را می شمری
خاطره که می شویم از خودم عبور می کنم و تو را می بینم که حالا فقط چراغ قرمزها را رد می کنی برگ های تقویم کمی سبز تر می شوند و چهارراه های سوت و کور بغض می کنند
در شمارش معکوس دو به یک طعنه می زند ومن به انگشتانم حالا پوتین هایت به پای کودکی که باید زودتر بزرگ می شد اندازه است!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
کمی هوا سردتر می شود انگار حالا که این شب بی درمان خاک می کند مرا در گودی چشمانت حالا که مرگ را با نگاهم لمس می کنم در تابوتی که شعرت را بر آن نو شته ای و مرا تشییع می کنی از خانه ای خاموش تا معبایی که با دستان خودت ساخته ای برای یک مرتد *** درست همان روزی که مقدس می شوم تو را می بینم در لباس آن شوالیه ی بدون اسب که فقط گاهی راه می رود *** در همه ی عصرهایی که به تاریکی ختم می شوند و بر همه ی سنگ فرش هایی که اخم کرده اند وسنگینی گام های مرا تاب نمی اورند در شمالی ترین نقطه ی این اتاق کز کرده ام زیر اشک هایی که دلیلی برای سرازیر شدن نمی آورند *** هوا سردتر می شود وقتی قرار است از تمام آتشکده ها و از پشت اوستای نگاهت خدا را در دانه های تسبیح پیدا کنیم *** صدای معجزه را که می شنوی هوا باران را دوست تر می دارد در یا آرام می نشیند و ماهی ها به خواب می روند تا من, تنها من در گوشت زمزمه کنم آن کلام مقدس را شوالیه ی پیاده ی من ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
یک غنچه مریم هم برای مردنش کافی است
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد: چشمهای من به جای دست های تو! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده! من به چشم های بی قرار تو قول می دهم: ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دو باره سبز می شویم! *** زندگی که می کردی گاهی برای ما بلندتر نفس می کشیدی که گرم تر شویم و یخ های همیشگیمان ذوب شدن را سطر سطر معنا کند. آن زمان که آینه هایت با "آه" آغاز شدند دلمان را با تمام خرده شیشه ها ی دنیا بریده بریده کردی. تو در عصر احتمال به سر می بردی و ما در عصر تو! اما وقتی ناتمام گفتی: تا نگاه می کنی/وقت رفتن است لرزیدیم شاعر شدیم و شعر گفتیم و بلند مثل تو نفس کشیدیم که تمام دنیا را گرم تر کنیم اما یخ کردیم هوا انگار بس نا جوانمردانه سرد است بی تو! ّآه شاعر جغرافیای آسمان! با نفس های تو از میان الفبای عرفانیت حرف آخر عشق را می پرستیم و خواندن نان را از خوردن آن بیشتر دوست می داریم این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است *** آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت " آیا "زیاد رفت و "چرا" در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||