تبليغاتX
<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"> لکه هایی از بارانک
ادبی
نوشت

از خودش

ازخودم

از...

نمی دانم

فقط خیلی خط خطی شدیم

من یا او

دیگر فرقی نمی کند

تلویزیون روشن است

خانم دست اقا را می گیرد

حالا دوباره غروب

راه رفتن

صدای خش خش برگ

نه!

من هنوز حرف دارم

از تو

از خودم

از...

شب شد

شب بود

همیشه همه چیز تاریک

تلویزیون با برفک ها می رقصد

یک مشت من و توی خط خطی

یک کوه برگه ی سفید

ویک کوپه پر از ...

بعداز همه ی من و تو های تو خالی

حالا همه چیز خاموش است

حتی تلویزیون

ومن 

یا شاید ما

به خودکاری خیره شده ایم

که هیچ وقت جوهر نداشت! 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط الهام نداف  | 

سلام

همیشه دوست داشتم احساسم رابا یک گو نی در بسته از واژه های غریب درون خودم دفن و بعد با نگاهم تقدیم کنم...

اما حالا سکوت عزیزتر است خیلی عزیزتر از همه ی همیشه ها

می خندم

به دوست

که صرف می شود

با فعلی از داشتن ها

و مکثی بر شخص اول مفرد ها

و با علامت سوالی

 که نشسته بر شانه های مفردترین شخص سوم

گریه می کنم

برای تمام مصدر ها

برای تمام دوست داشتن ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط الهام نداف  |