لا به لای خش خش برگ درخت کمی ان طرف تر
که هر روز خشک تر می ایستد
و ایستاده تر می میرد
و مردنی تر انگار مچاله می کند مرا
زیر جاروی ان پیرمرد
پهن می شوم در کوچه ای
که کبو ترانش برای ولگردها دانه می پاشند
دانه می خورم
گول می خورم
هبوط می کنم
اگر خوردنی بود شاید می خوردمش
گرسنگی درمان ندارد انگار
و من اما در این قحطی همه چیز
قحطی نان
قحطی عقل
قحطی طناب دار
و قحطی ایستگاه اتوبوس
برای یک انتظار
چقدر چشم کم دارم
که تو را در اتوبوس های خالی شماره کنم
دیگر نمی خندم
و ان هق هق احمقانه ی پاییزی دارد می میرد کم کم
حالا ان خیابان تنگ است
ان کوچه تنگ است
و دود این اتوبوس چشمانم را کورتر می کند
مچاله می شوم
لا به لای خش خش برگ درخت ان طرف تر
که هنوز کمی سبز است
و سبز تر می ایستد
و ایستاده تر دار می زند مرا
مچاله می شوم
لا به لای برگ های دفترم که پر است
از تصاویری که دفن می کند من را
لا به لای این سطر های دروغین
این ولگردهای دروغین
این گرسنگی دروغین
و این هبوط دروغین
و می نشینم روی صندلی ایستگاهی که
ساخته نشده بود هیچ وقت!
شاید کمتر عربی را بتوان پیدا کرد که با این اشعار با صلابت و این گونه محکم از حقوق از دست رفته ی زنان عرب دفاع کند.
قبانی با انتشار این کتاب همه را متعجب کرد . شاید از دیدگاه من به عنوان یک ایرانی ستایش از زن بدین شکل ا ز بدیهیات باشد اما وقتی به شناسنامه ی این شاعر نگاهی بیندازیم ان وقت نظرمان تغییر خواهد کرد.
شعرهای این کتاب بسیار گیرا است.در اولین نامه (شعر) قبانی هدف خود را برای معشوقه اش و تمام زنان جهان به وضوح بیان می کند:
می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامه ی دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی هم ترار اندامت
و گستره ی عشقم!
...
با خواندن این شعر خواننده به راحتی خواهد فهمید که با اثری کاملا عاشقانه رو به روست. البته از منظر دیگر شاید این کتاب سندی باشد برای اثبات معشوقه های متعدد قبانی که خود او نیز در اثنای اشعارش به این گوناگونی اشاره می کند.
نکته ی قابل توج دیگر تصویر سازی این شاعر است .در بیشتر اشعار او اگر دقیق شویم خواهیم دید که عشقش را با طبیعت در می امیزد تا برای خواننده شکل ملموس تری ایجاد کند:
اه! ای کاش
روزی از خوی خرگوشی ات رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم
عاشق تو ام!
قبانی در بیشتر این اشعار از اصطلاحات اعراب استفاده کرده است که برای من خواننده فهم ان بسی دشوار است و بهتر بود که اقای "یغما گلرویی" به عنوان مترجم این کتاب در پایان مختصری در باره ی ان ها توضیح می دادند:
دسته کلید مطلایی که به من داده ای
دری از در های سنگی ات را باز نکرد...
تنها دروازه های زخم مرا گشود!
شاعر ملیت خود را در بیشتر اشعار این کتاب به کرات بیان کرده است و از دمشق زیبا سخن به میان اورده است.
اما نکته ای که برای من هنوز سوال است عدم استفاده از "و"در این کتاب است و تمام کلماتی که قرار است با"و" به یکدیگر متصل شوند با ضمه به هم پیوند خورده اند.
قبانی دز این کتاب از زن به عنوان یک معمای دوست داشتنی یاد می کند که هیچ کس نتوانسته است راز او را کشف کند و تنها خداوند می داند که چه موجودی افریده است. در واقع او در این کتاب به همگان می گوید دو ستار همه ی این معما هاست. او خود را عاشق تمام راز های سر به مهر می داند.
در اسمان اتفاقاتی غریب رخ می دهد
چرا که من عاشق تو ام!
فرشتگان در عشق ورزیدن ازادند
و خدایان
به عشق هایشان می رسند!
در ۲۱ مارس ۱۹۲۳ در دمشق به دنیا امد. از همان ابتدای زندگی الهامی شاعرانه را در وجود خود احساس کرد.رفته رفته به این نتیجه رسید که با جامعه ی عرب تفاوت زیادی دارد.ردپای این نوع نگاه را در کتاب هایش می توان پیدا کرد.
در ۲۱ سالگی اولین کتابش را با نام "ان زن سبز به من گفت..."انتشار داد. بعد از مدت هااز سوی اعراب لقب" شاعر زن" و "شاعر طبقه ی مخملی "را به خود گرفت.از دیگر اثار او می توان به( سامبا-عشق من-نقاشی با کلمات-با تو پیمان بسته ام-ای ازادی-جمهوری در اتو بوس-صد نامه ی عاشقانه-شعر چراغ سبزیست-نه-تریلوژی کودکان سنگ انداز-بلقیس-چه کسی معلم تاریخ را کشت و عشق پشت چراغ قرمز اشاره) کرد.
در بیشتر اثار وی می توان ردپایی از ستایش عشق و حقوق لگد مال شده ی زن و وطن پیدا کردکه این نوع نگرش و نگارش وی سبب خلق قطعاتی(عاشقانه-حماسی)شد.
قبانی با انتشار کتاب یادداشت های زن لاابالی دفاعیه ای برای تمام زنان عرب ارائه داد.با دنبال کردن این حمایت های او از حقوق زنان ردپایی از یک عشق ناکام در زندگی او هویدا شد.وی همسر عراقی تبار خود را در سال ۱۹۸۱ در یک حادثه ی بمب گذاری در سفارت عراق از دست داد و همین سر اغاز مرثیه ی شعر عرب و خلق اثاری چون" دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس و بیروت می سوزد و من تو را دوست می دارم "برای عشق از دست رفته اش شد.
قبانی سر انجام در سال ۱۹۹۸د بیمارستانی در شهر لندن خاموش شد اما تا همیشه فریاد شعرهایش در دفاع از زن و ازادی گوش هایمان و البته روحمان را نوازش خواهد داد.
از او:
من همیشه بر لبه ی شمشیر ها راه رفته ام!عشقی که من از ان حرف می زنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود!من خود را در این سیاه چال مر مر زندانی نمی کنم!عشقی که من از ان سخن می گویم با تمام هستی در ارتباط است!در اب و خاک و در زخم مردان انقلابی و چشم کو دکان سنگ انداز و در خشم دانش جویان معترض وجود دارد!زن برای من سکه ای پیچیده در پنبه یاکنیزکی نیست که در حرم سراچشم به راهم باشد!من می نویسم تا زن را از چنگ مردان قبایل ازاد کنم.
تعجب نمی کنم
مریخ هم واسطه شد انگار
تا زمین بین ما
اسمان را فاصله بندازد
تا تو من را از را از پشت ابر ها ببینی
تا خورشید را به رخ بکشی
تا...
خسته ام
فقط کمی ستاره می خواهم
کمی شب...
