|
|
|
|
|
دست هایم عادت کرده اند
که همیشه یک انگشت کم بیاورند برای شمارش معکوس چند فصل که ورق می زنم برگ های تقویم می ریزد من زرد می شوم و تو با همان پوتین های خیالی آرام پا به زمستان می گذاری
بر سر همان چهارراهی که تنها سه راه داشت فال می خریم از کودکی که باید زودتر بزرگ می شد تا در لباس هایش غرق نشود
تا چهارراه بعدی پاهایم را به تو قرض می دهم و تو جیب هایت را پر از باران می کنی برای کودکی که با فروش هر شاخه یک سال پژمرده تر می شود
میان دو راهی چهارراه آخر من اما سرگیجه می گیرم و تو آرام از عمق سوراخ جیب هایت چشمک های چراغ زرد را می شمری
خاطره که می شویم از خودم عبور می کنم و تو را می بینم که حالا فقط چراغ قرمزها را رد می کنی برگ های تقویم کمی سبز تر می شوند و چهارراه های سوت و کور بغض می کنند
در شمارش معکوس دو به یک طعنه می زند ومن به انگشتانم حالا پوتین هایت به پای کودکی که باید زودتر بزرگ می شد اندازه است!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
کمی هوا سردتر می شود انگار حالا که این شب بی درمان خاک می کند مرا در گودی چشمانت حالا که مرگ را با نگاهم لمس می کنم در تابوتی که شعرت را بر آن نو شته ای و مرا تشییع می کنی از خانه ای خاموش تا معبایی که با دستان خودت ساخته ای برای یک مرتد *** درست همان روزی که مقدس می شوم تو را می بینم در لباس آن شوالیه ی بدون اسب که فقط گاهی راه می رود *** در همه ی عصرهایی که به تاریکی ختم می شوند و بر همه ی سنگ فرش هایی که اخم کرده اند وسنگینی گام های مرا تاب نمی اورند در شمالی ترین نقطه ی این اتاق کز کرده ام زیر اشک هایی که دلیلی برای سرازیر شدن نمی آورند *** هوا سردتر می شود وقتی قرار است از تمام آتشکده ها و از پشت اوستای نگاهت خدا را در دانه های تسبیح پیدا کنیم *** صدای معجزه را که می شنوی هوا باران را دوست تر می دارد در یا آرام می نشیند و ماهی ها به خواب می روند تا من, تنها من در گوشت زمزمه کنم آن کلام مقدس را شوالیه ی پیاده ی من ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||
|
|
|
|
|
یک غنچه مریم هم برای مردنش کافی است
ای درخت آشنا شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد: چشمهای من به جای دست های تو! من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده! من به چشم های بی قرار تو قول می دهم: ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دو باره سبز می شویم! *** زندگی که می کردی گاهی برای ما بلندتر نفس می کشیدی که گرم تر شویم و یخ های همیشگیمان ذوب شدن را سطر سطر معنا کند. آن زمان که آینه هایت با "آه" آغاز شدند دلمان را با تمام خرده شیشه ها ی دنیا بریده بریده کردی. تو در عصر احتمال به سر می بردی و ما در عصر تو! اما وقتی ناتمام گفتی: تا نگاه می کنی/وقت رفتن است لرزیدیم شاعر شدیم و شعر گفتیم و بلند مثل تو نفس کشیدیم که تمام دنیا را گرم تر کنیم اما یخ کردیم هوا انگار بس نا جوانمردانه سرد است بی تو! ّآه شاعر جغرافیای آسمان! با نفس های تو از میان الفبای عرفانیت حرف آخر عشق را می پرستیم و خواندن نان را از خوردن آن بیشتر دوست می داریم این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است *** آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت " آیا "زیاد رفت و "چرا" در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||