تبليغاتX
لکه هایی از بارانک
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

لاموزیکا دومین

 

 کجا می روم؟یادم نمی آید.

 

داری می خوری.اشتهانداری اما می خوریش.او هم انگار از تو خوشش آمده باشدیک گاز بزرگ از لپت می گیرد.قاطی می کنی.او هم همینطور.بعد چنگ می کشی روی صورتش.می خندد. بلند بلند می خندد  و تو حرص می خوری.

می زنی زیر گوشش. تمامش می کنی اما صدای خنده اش از معده ات می زند بیرون.می رسد به حلقت در گلویت گیر می کند.سرفه می کنی به خودت می پیچی داری خفه می شوی دیگر نفس نمی کشی کبود شده ای...

پدر نجاتت می دهد:خواب نمانی پول هم روی میز است!

یادت می آید گول خوردن بهت نمی سازد.

 

خوشحالی.نگاهی به خودت میکنی ورنگ های لبا سهایت را می شمری.از 24 هم بیشتر است.از اینکه مثل بقیه نیستی داری از خوشی می میری.یواشکی به خودت می گویی:آنارشیست.

 

-مرد   تو چرا اومدی؟

-زن   اومدم تو رو دوباره ببینم.همون طوری که تو اومده بودی من رو ببینی و برای اینکه بدونم   

(مکث)

حالا می دونم که تو رو برای همیشه دوست دارم همون جور که می دونم تومن رو برای همیشه دوست داری

(مکث)

و من این رو از قول هر دو تامو ن می دونم

-مرد   من نمی دونم

-زن   (با ملایمت)  نه

(مکث)

تو سعی می کنی بدونی اما نمی دونی

(مرد خفه فریاد می کشد)

-مرد   من نمی تونم بدون تو زندگی کنم

 

صدای پا می شنوی.کله ات را از دنیای مارگریت دوراس که بیرون می آوری استاد بالا ی سرت است.

حسابی جو گیر شده ای.می خواهی هر چه سریعتر خلاص شوی اما جو رهایت نمی کند.عقده ای می شوی. یکهو می خواهی به استاد لبخند بزنی و بگویی:دوستت دارم!

لبخند می زنی. قهقهه.بعد با تکان دادن سر همه ی آن هایی که در کلاس نشسته اند را به خدامی سپاری!

خوشحالی. بله خوشحال.تو یک قهرمانی.مارگریت را دوست داری چرا که به تو شهامت داد به احساساتت در آن واحد پاسخ بدهی.

استاد نمی خندد.خودت را درگیر علتش نمی کنی.دستهایش رابرایت باز و بسته می کند.انگار او هم بدجوری در اتمسفر عشق گیر کرده.چشمکی می زنی یعنی جلوی دانشجو ها درست نیست.بعدا!

بیرون کوره ی آدم پزی است.تاریخ دوباره تکرار شده و این بار از زمین به جهنم رانده شده ای.در حال خواندن قرار و مدار های تحصن تازه که روی بردها چسبانده اند یک دفعه صدای استاد در سرت می پیچد:بیرون!

تازه می فهمی آن جا چه کار می کنی.

 

در باز می شود.بسته می شود.بسته می ماند.باز نمی شود.هل می دهید.هل بهتان فاز می دهد.در باز می شود.

همه جا به هم ریخته است.4 تخت در یک اتاق و 4 تخت در اتاق دیگر.کمی که به مغزت فشار می آوری یادت می آید این جه خوابگاه است.

دوباره می زند به سرت.دلت برای خانواده ات تنگ می شود بعد آماده می شوی که بزنی زیر گریه اما گریه می زند روی شانه ات که:احمق!خانواده ی تو در همین شهر هستند.

شام می خوری.هی شام می خوری.داری منفجر می شوی غذا کم آمده و هنوز بچه ها نخورده اند اما هیچ چیز نمی فهمی و پشت سر هم می خوری. دیس را از جلویت بر میدارند.خوشحالی که نفهم بازی هم عالمی دارد.

هندوانه/ چیبس/ پفک/ مانچی/ هندوانه/ چای/ آب/ پفک/ چیبس/ هندوانه/...

سعی می کنی ترتیب را رعایت کنی که نمی شود.برای اینکه تا فردا دوام بیاوری سریعتر می روی بخوابی.

 

آفتاب داغ است.برای مبارزه با حرارتش نه ضدش را می زنی و نه عینک.خیلی دوست داری ببینی بالاخره کدامتان از رو می روید.

اتوبوس خالی است. مترو هم همینطور.روی صندلی ها دراز می کشی و صدایت را می دهی توی دماغت.صداآرام می پیچد توی سر مترو.راننده آیفن واگن را روشن می کند:نخون. فالش می زنی.

 

خانم مسنی سوار جی ال ایکس نقره ای ازت آدرس می پرسد.کم کم دوزاری کجت می افتد که خانم دارن گدایی می کنن.به ماشین بابا فکر می کنی که جی ال ایکس است و به جیب های خالیت!

 

سعی می کنی آدم باشی.پس تصمیم می گیری بعد از مدت ها بروی سراغ سازت.نمی دانی یک دفعه  چه اتفاقی می افتد. فقط می دانی ساز دارد از خودش صدا در می اورد و تو هم داری جفتک چهار پشت می اندازی.شاملو از همه طرف با نگاه های چپ چپش محاصره ات کرده. خجالت می کشی.  لبخند قیصر را که می بینی به کارت ادامه می دهی.

 

"مدام می کوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم .چیزی توضیح ناپذیر را توضیح دهم.از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم.چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است.چه بسا این چیز در اصل همان ترسی است که گاهی در باره اش گفت و گو می شود.ولی ترسی تسری یافته به همه چیز.ترس از بزرگترین و کوچکترین ترس.ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف.البته شاید این ترس فقط ترس نیست شاید چیزی است فراتر از هر چه که موجب ترس می شود."

 

حرف های کافکا می ترساندت.دقیقا متوجه نیستی دارد چه می گوید اما می ترسی.از اینکه مدتی است تابو های زندگی ات را بو می کنی و می اندازیشان دور .از اینکه جدیدا به فکر مرمت و بازسازی افکار خرابت افتاده ای.از اینکه تازگی ها عاشق پفک شده ای و مطمئن نیستی پفک هم عاشق تو شده باشد.

 

-مرد   حالا دیگه باید بری.

(سکوت-می توان حدس زد که زن از جایش بلند نمی شود اما بلند می شود)

-مرد   هیچی رو فراموش نکن.

(مکث)

کیفت

زن کیف خود را برمی دارد. باز کمی صبر میکند.

-مرد(بسیار ملایم)   برو

 

می روی.موسیقی با نخستین گام هایت شنیده می شود.از ورودی یک جایی که دقیقا نمی دانی کجاست عبور میکنی.از در گردان خارج می شوی.به محض اینکه دیگر دیده نمی شوی.

تاریکی.

کجا می روی؟

آهان یادم آمد!از بچگی از تاریکی وحشت داشتی. از بچگی تا بچگی!
نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 14:47 | لینک  | 

كجا بودم؟يادم نمي آيد.

متوسط شده اي.انگار از سر و ته قضيه زده اند و از بين آن همه فكر تو بيرون زده اي.تو خيلي هم خوب نيستي يعني آن وقت ها بهتر بودي.حالا...

مي خواهي بزني از خانه بيرون اما يكهو از خودت بيرون  مي زني.بعد خيلي زود توهم مي زني توهم هم ساكت نمي نشيندو تورا مي زند.در گيريتان بالا مي گيرد.مادر جدايتان مي كند:"باز هم خواب ماندي!"

***

هوا گرم است.خورشيد با تمام توانش عرقت را در مي آورد.پادر مياني اين  چند تا درخت هم كافي نيست.به روي خودت نمي آوري.

مترو شلوغ است.احساس مي كني آن همه آدم بي كارند و براي اينكه لج تو را در بياورند آمده اند بيرون.در كه باز مي شود هلشان مي دهي و مي روي تو.

***

طبق معمول آسانسور خراب است.با آسانسور و خراب يك تركيب اضافي مي سازي و مي چسباني روي در آسانسور.

تحريريه شلوغ است.اول با يك لبخند به همه سلام مي كني اما رفته رفته كه مي بيني شلوغي نمي گذارد مطلبت را بنويسي شروع مي كني به زير لب فحش دادن.قضيه اما پيچيده تر از اين حرف هاست.جاني دپ تحريريه شروع مي كند به بلند بلند حرف زدن و خنديدن بيخ گوش تو.هي پشت هم به صورت ناشايست و غير حرفه اي ذوق مي كند.ذوق هايش مي ريزد روي نوشته هايت.مي سپاريشان به سطل آشغال زير ميز دبير تحريريه و پناه مي بري به پارك روبه رو.

شب شده.خيلي زياد.تا حالا اين همه شب را يك جا نديده اي.از اينكه بين اين همه تاريكي هنوز در جردن هستی كمي مي ترسي.به روي خودت نمي آوري.

***

بليط نداري اما سوار اتوبوس مي شوي.از بين شنيدن صداي فرهاد و پچ پچ هاي خاله زنكي دومي را انتخاب مي كني.

***

خسته اي.دراز كشيده اي و دراز دارد مي كشدت كه خستگي ات برطرف شود.فكر مي كني.كجا بودي؟!

آهان يادم آمد! آن وقت ها كه بليط نداشتي شعور داشتي و پياده رو ها را متر مي كردي!  

  

 

 

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 17:18 | لینک  |