تبليغاتX
لکه هایی از بارانک
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

هميشه بزرگترين تفنگ مال پيمان بود.حتي اگر خودش سماجتي در داشتن تفنگ دو لول به خرج نمي داد تو و علي با يك نگاه به چشمهاي درشتش آن چنان جادو مي شديد كه باقي مانده ي تير هاي ته جيبتان را هم با كمال ميل مي ريختيد كف دستش.

خانه ي عالم خانم و آقاي عامري با خانه ي پدر جان و مادرجان پنج قدم و نصفي فاصله داشت.پيمان عزيز دردانه ي عالم خانم و آقاي عامري يك سال از تو و سه سال از علي كوچكتر بود.عالم خانم اگر تو و علي را از پيمان بيشتر دوست نداشت بي چك و چانه اندازه ي او مي خواستتان.

زيرزمين خانه ي سبز آقاي عامري پاتوق هميشگي شما سه نفر بود.همان دو اتاق نمور و تاريك كه گاهي صداي كشيده شدن پاي سوسك ها سكوت آن را به هم مي زد.از صبح كله سحر با آن سه تفنگ پر شروع مي كرديد به تير اندازي كردن.پشت سر هم دشمن فرضيتان را به رگبار مي بستيد و تفنگ ها را از نو پر مي كرديد.آنقدر اين را كار را ادامه مي داديد كه تقربا از حال مي رفتيد.هميشه بيشترين كشته ها مثل همه ي بيشترين هاي دنياي سه نفريتان مال پيمان بود.با همان نيمچه قد آن چنان تفنگ دو لول را روي شانه هاي ظريف و كوچكش جاسازي مي كردكه پير همه ي دشمن ها در مي آمد.اول از همه هم رئيسشان را نشانه مي گرفت.

كم كم كه در گير تان بالا مي گرفت علي سر تاپايت را چپ چپ نگاه مي كرد كه يعني از اينجا به بعد دخترها سنگر مي گيرند و مي روند پيش عروسك هايشان.تو هم با بغض منتظر مجوز گرفتن از چشم هاي رئيس آن قدر مي نشستي كه دو باره پيمان با آن چشم هاي سوررئال وهمان جذبه ي انكار نشدني بگويد :بمان. 

عصر هاي تابستانتان با شاتوت هاي آن چناني ودود بلال و  آن تفنگ دولول حسابي كش مي آمد.

آن رو ز صبح علي الطلوع عالم خانم از خانه بيرون زد.تو و علي هم طبق معمول تا چشم باز كرديد اسم پيمان را آورديد و تا جلوي خانه سبز آقاي عامري يك نفس دويديد.بعد از تقسيم غنايم حاصل از جنگ روز قبل پيمان به ميل خودش اسلحه اي برنداشت.تو و علي در سكوت نابود كننده ي آن روز گير افتاده بوديد اما سعي كرديد دلتان را به بهانه ي خسته بودن ريئس خوش كنيد.

پيمان تا پايين پله ها ي زيرزمين درست آن جايي كه جسد اولين سوسك قابل روئيت بود همراهيتان كرد و خودش نشست روي آخرين پله.

طرف هاي ظهر بود كه علي اولين تير را خورد.گوشه ي چشم چپ تو هم خراشيدگي سطحي برداشت اما پيمان از جايش تكان نخورد.با نوك دمپايي آبيش خاك هاي با غچه را مي كند.انگار مي خواست چيزي را خاك كند يا از آن زير بكشد بيرون.آن روز برای اولین بار طعم شکست را چشیدید.به خیال خودتان بزرگترین شکست زندگیتان اتفاق افتاده بود.بازي كه تمام شد پيمان خلاف همه روز ها براي ناهار خانه مادر جان نيامد.تو و علي اصرار نكرديد و  فقط اكتفا كرديد به قرار و مدارهاي فردا.

آن شب تا صبح تو و علي براي كشت و كشتار فردا و خوب شدن حال پيمان نقشه كشيديد.بي خبر از اينكه همين چند ساعت براي خراب شدن دنياي كودكيتان آن هم يك باره روي سر پيمان كافي است.

صبح مادرجان دل و دماغ آماده كردن صبحانه را نداشت.عمه هم آمده بود.هر چه كرديد برويد سراغ پيمان حريف عمه و مادرجان نشديداجازه بدهند.علي زد زير گريه تو هم همينطور.نگو آن خنده هاي كشدار و تلخ عمه يادت نيست و آن صداي لرزان كه گفت:پيمان رفت.

بعد ها از مادر جان شنيديد كه پيمان بچه ي واقعي عالم خانم و آقاي عامري نبود.آن خانه ي سبز يك شبه خالي شد چرا كه در دعواي پيمان با يكي از بچه محل ها اين راز در حال فاش شدن بود.

تابستان هاي تو و علي يكي بعد از ديگري زمستان شد اما فكر سوسك هاي زيرزمين نمور خانه ي سبز آقاي عامري و دشمن هاي كشته نشده يك لحظه رهايتان نكرد.

كسي چه مي داند شايد چاله اي كه آن رو ز پيمان با نوك دمپايي آبيش كندحالا ديگر پر شده باشد.     

 

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 20:40 | لینک  | 

از کجاپیدایش شد؟!نمی دانی!

صبح با کله می رود توی مخت.داری یقه شب را ول می کنی که بخوابانی زیر گوشش اما خروس دوتا خانه آن طرف تر برایت چاقو می کشد.در این هیرو ویر خون به پا شدن تشنج ساعتت هم بالا می گیرد.در حین ثبت زمان مرگ ساعت احساس می کنی یک چیز دارد روی گردنت سنگینی می کند.انگار دیه آفتاب سوختگی طرفین سر قرار است!

آفتاب با آن هیکل خودش را پت و پهن می کند روی شانه هایت.تابستان امسال بیشتر از هر تابستانی بهش ساخته است.

اتوبوس خلوت است.یک جایی می شینی که تسلط کامل روی اس ام اس های نفر جلویی داشته باشی.حدود دو سه ماه است به این مرض مبتلا شدی.

تالار وحدت دارد بین آن همه آدم سر گیجه می گیرد و نزدیک است با سر بخورد زمین.کمکش می کنی بلند شود.جمعیت به تلافی این کار قبیح حسابی زیر دست و پا له ات می کنند.

یکی میکروفن را گرفته دارد با داد شعور یاد مردم می دهد.می گویند یک مدت زیر تیغ بوده.حالا تیغ جراحی یا سلمانی الله اعلم! 

مردم پشت هم هوار می کشند که خسرو آمد.یاد خسرو خان خودتان در شمال می افتی.بچه که بودی کلی داستان برایت تعریف می کرد.یک دور خیز می کنی به یاد آن موقع ها بپری توی بغلش.درست وقتی سرت به اندازه یک هندوانه در شکم آقای محترمی جا سازی شد متوجه می شوی اینجا جای این غلط ها نیست.تا جایی که به خاطر داری خسرو خان افقی نبود.دقیقا تا همان جایی که دفعه پیش یادت بود یادت است که وقتی از در ورودی می آمدی تو بیشتر از یک نفر بودی اما حالا فقط خودتی و سایه ات.

سوابق آن آقا زیر تیغیه را می کشی بیرون.انگار قبلا یک بار شیشه های یک آژانس را آورده پایین.ظاهرا مرد خوبی به نظر می رسد اما هر چه تلاش می کنی نمی فهمی چه اصراری دارد که در این مدت کوتاه فرهنگ به خورد مردم بدهد.به خاطر همین زیاد تحویلش نمی گیری.

حالا میکروفن را دادند دست یک آقایی که می گویند خیلی کله گنده است.دید نداری.نیمچه نگاهی به دور و برت می اندازی و با همان عقل نصفه و نیمه از درختی میروی بالا.از اینجا همه چیز راحت دیده می شود حتی هوا برای تنفس.گندگیه کله ی آن آقاهه از اینجا معلوم نیست اما کله پوک بودنش بدجوری می زند توی ذق.ذقت دردش می گیرد.بهش اطمینان می دهی که بعدا حساب آن آقای کله پوک را می رسی.

می گویند مراسم دارد نصفه و نیمه تمام می شود.دقیقا نمی دانی کدام مراسم را می گویند فقط این را می دانی که ستون فقراتت بدجوری درد می کند.به خودت که می آیی می بینی یکی نشسته روی کمرت دارد از آن بالا هوا قاچاق می کند به پایین.از آن جایی که دیگر امیدی به هیچ ستونی از نوع فقراتش نداری می گذاری مردم دو زار کاسبی کنند.

رئیس رفته مسافرت.به همین مناسبت مجلس شادی در سرویس فرهنگی بر پا می شود.تحریریه را گذاشتید روی سرتان.هی آب می دهید.هی تاب می دهید.یک بار هم آب را تاب می دهید.از مراسم می گویید.از کتک خوردنتان.از شعور بالای ملت.

"من مسحور شدم"حداقل نمی کنند جمله یشان را به طرق مختلف تکرار کنند.از آن همه محتویات ذهنشان پشت هم این را می ریزند بیرون.یک کار دیگر هم می کنند.با قدم های منظم رژه می روند روی اعصاب خراب ملت.نمایش که تمام می شود جمعیت از ذوقشان آنقدر کف می رنند که کف می کنند.یک عده به خاطر نصفه و نیمه شدن خوابشان ابراز نارضایتی می کنند.

شب دارد حسابی پوزه ی آفتاب را می مالد به خاک.هر چه سعی می کنی جلویش را بگیری فایده ای ندارد.یکی دوتا ستاره یتیم با لباس های پاره پوره هم دارند زور می زنند خیابان را از لاک سیاهش بکشند بیرون.

موزاییک های چهارراه ولیعصر را یکی یکی فتح می کنی.داری به فردا فکر می کنی.شاید هم پس فردا.به تمام شدن حماقت های دوست داشتنی کودکیت. به تولد یک احساس عجیب و غریب.کاش خدا به جای گراهامبل عمر خسرو خان را بیشتر کش می داد.همان خسرو خانی که هیچ کدام از قصه هایش را به یاد نمی آاوری.

آهان !پیدا کردم.آن وقت ها به هیچ مرض احساسی دچار نبودی.آن وقت ها که خسرو خان بود وتلفن نبود...!  

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 18:42 | لینک  |