2-یک سال پیش در چنین روزهایی بعد از چپاندن مطلب جدید در یکی از پست های وبلاگم با یکی و نصفی نظر درست حال نوزادی را داشتم که بعد از یک عملیات طاقت فرسا پوشکش را عوض کرده اند.حالا که بک سالی از آن حال وهوای منحصر به فرد می گذرد هر چه به خودم فشار می آورم که چرا بعد این همه عملیات پی در پی کسی به این فکر نمی کند که تشت رسوایی ما را وسط راه بگیرد به نتیجه نمی رسم .
3-چند ساعت پیش با دوستی من باب شغل سنگین و وزین وبلاگ داری درد دل می کردم و داشتم از دست های کپره بسته ی پشت پرده می نالیدم .همین که از دهنم در آمد:"می بندمش" حرف را روی هوا قاپید و درآمد که:"نه اینکه خیلی هم طرفدار داشتی!" هنوز ناراحت آنم که چرا "راست میگی"ام در جواب سوختگی جگرم را به خوبی عیان نکرد.هر چند اوضاع خراب من و محلی از اعراب نداشتن این دهشتناکی ها برای او مزید بر علت دلخوریم شد اما حالا که چند درجه عمیق تر فکرمی کنم می بینم پر بیراه نگفته و بنده ی خدا از آن نیت های خیر استخوان دار داشته.
۴-اشغال کردن یک گله جای مجازی به کسی بر نمی خورد اما حقیقت این است که در این دوره وزمانه هر چیزی حرمت دارد و داشتنش لیاقت می خواهد وبلاگ داری که جای خودش را دارد.اتفاقا لیاقت از آن واژه هایی است که این روزها زیاد بهش فکر می کنم و هر چه گوشه و کنار زندگیم را زیرو رو می کنم کوچکترین اثری از آن پیدا نمی کنم.
۵-چند سال پیش یکی نه گذاشت و نه برداشت و درآمد که:
"چراغ های رابطه تاریکند"
حالا من بعد این همه سال نه چیزی را برمی دارم و نه می گذارم و می گویم:
"اگر تو بخواهی دور می شوم
چون آخرین چراغ خیابان
اما
روشن"
پی نوشت: دو شعر آخر عاریتی است
اين كلافگي خيس
در كوير بي رگ دلت
زير چاپ مي رود
سر مقاله ي دلم
مدتي است
مطلب يك
گاه نامه ي مردد حضور توست
هفته ها
از پناه تو به "هو"
و پناه من به تو
گذشت
باز همچنان
خط رابط ميان ما
پيامك است
منحني بي علاقگي تو
مثل يك تعادل عجيب
گيج مي رود سرش
گوش كن!
در فرار بره ها ز دست گرگ
تو هنوز بره اي
من هم آن خري كه بوده ام
واژه ای که بی امان
کنار قلب من دوید
تا تلنگری به چشم های بسته ات زند
درک کن!
حس مبهمی که رو به روی تو نشسته است
باورش نمی شود
هیچ چیز فوق العاده نیست...
