حالا دیگر تقریبا مطمئن شده ام همه یشان مثل هم اند.
هر چه با خودم کلنجار می روم دست از سر رختخواب بردارم راضی نمی شوم.بالاخره بوی سیگار مجبورم می کند.با بی میلی از تخت می آیم پایین.
روی کاناپه دراز کشیده است و فیلم "دوشیزه و من" را برای هزارمین بار می بیند.کلافه می شوم.زیر سیگاری پر از کاغذ را از روی میز برمی دارم وترجیح می دهم گریه هایم را بریزم توی اشپزخانه.
نیم ساعت می شود که فیلم تمام شده است.درست بیست و هشت دقیقه ی پیش به سقف خیره شد.فکر کنم تا حالا بیست و هشت سانتی متری را سوراخ کرده باشد.نگاهش توانایی انجام دادن هر کاری را دارد.
آگهی های روزنامه صبح نقش زیر سیکاری را خوب بازی می کنند.روزنامه هارا کنار می زنم.چای ساز راجلو چشمانش می زنم به برق.لباس گرم می پوشم.کفش هم همینطورو در را محکم می بندم. این در فرهنگ لغاتمان یعنی:خداحافظ.
در را که باز می کنم دود سیگار می زند توی صورتم.هر چه حساب وکتاب می کنم چطور می شود تا شب با این دود و دم کنارآمد به نتیجه ای نمی رسم.
دوستان پیشنهاد خوبی می دهند:تو هم بکش!
بازدهی ندارم.معمولا باران که می آید اینطور می شوم.کوله ام را می بندم تا به قرار ساعت 10 برسم.دودها تا جلوی در بدرقه ام می کنند.از دفتر که بیرون می آیم بلند نفس می کشم آنقدر بلند تا مطمئن شوم هنوز زنده ام.
دیر می رسم.ساعتش را نشانم می دهد و دود سیگارش را می ریزد روی صورتم.پاکت را می دهم دستش.اینطور برای هر دومان بهتر است.تا خیابان چهاردهم همراهیم می کند.سر پانزدهم که می رسم سیگاری روشن می کند و دودها را یک جا روی زمین می ریزد.نگاهش نمی کنم .فقط دلم برای چرخیدن حلقه های اشک چشمانش تنگ می شود.تا رسیدن به پلاک 13 پشتم می لرزد.
راهرو پر از "دوشیزه و من" است.در را که باز می کنم سرفه ام می گیرد.
هنوز همان جایی است که صبح/دیروز/پریروز و هفته پیش بود.کمی پهلو به پهلو شده انگار.
روی گاز مثل همیشه سوت و کور است.چای می ریزم و آشپرخانه را با تمام غصه هایش تنها می گذارم.
دراز می کشم.باران بند آمده و هیاهوی دوشیزه هم خوابیده است.پتو را می کشم روی سرم.روی تمام خاطرات نداشته ام و سیگاری آتش می زنم.حالا دوست دارم به قدم هایی که خیابان چهاردهم را فتح کرد فکر کنم و به دستهای واقعی اش.آرام زمزمه می کنم:"من با تو تنها نیستم".
از استارت های پر دود تا تختخواب گرم و نرم
1)افتخار این را داشته که جز 200 منتقد برترعرصه سینما در یک نظر سنجی شرکت کند.
2)تجربی خوانده در حال مهندس شدن بوده که ناگهان سراز دانشکده خبر درآورده است.
3)زمانی ازآن عینکی های تیر بوده.آن عینک های بزرگ که به خاطرش هر بنی بشری را از سربازی معاف می کنند.حسام که جای خود دارد.
4)احساس خوبی به تلویزیون ندارد اما در عوض ماهواره را تنها راه پر کردن تنهایی می داند.
5)بزرگترین خلاف زندگی اش عبور کردن از چراغ قرمز است آن هم با پای پیاده.
6)در طول مدتی که در حال آباد کردن روزنامه وزین جوان آن هم در سمت دبیر سرویسی بود از صبح تا شب ببجشید از ظهر تا شب در دنیای مجازی پرسه می زد.
7)از مهمترین دغذغه های زندگی اش از دست ندادن زلف پریشان خدادی اش است.
8)به خاطر رفاقت چندین و چند ساله اش با دکتر سراج مجبور است هر شب قرص بخورد.
9)بهترین کمدی کلاسیک ایران را "مومیایی 3 " می داند و بهترین کارگردان کمدی را هم کارگردان همان فیلم
10)معمولا یکشنبه ها سرو کله اش در هفت تیر پیدا می شود(علا قه مندان می توانند روزهای یکشنبه در مکان مذکور صبح تا شب کشیک بدهند)
11)به طور هم زمان سابقه ی مدیر مسئولی و سردبیری و دبیری یک نشریه نه چندان زرد را عهده دار بوده است.
12)بعد از جوان در تهران امروز مشغول به کار شد اما هیچ وقت هیچ کس نتوانست بفهمد دقیقا در انجا چه کار می کند.
13)سال 86 از سال های مهم زندگی اش است.
14)پای ثابت جلسات طنز شکر خند است.هربار هم به زور اسم خودش را در لیست طنز خوان ها جا می دهد.
15)هیچ کس نفهمید چرا حسام از نعمت بزرگ خوش صدایی اش بهره نبرد(با علم به این که او در این مقوله ها از اب کره می گیرد این کم کاری اش ذهن خیلی ها را درگیر کرده است)
16)از شواهد این طور بر می آید که به رنگ کرم علا قه زیادی دارد.
17)حاضر نیست موسیقی سنتی را تحمل کند اما در عوض با light به شدت موافق است.
18)به گفته ی خودش نفرت انگیز ترین وسیله ی زندگی اش تلفن همراه است(ما که هر وقت دیدیمش در حال ور رفتن با تلفنش بود)
19)کنعان به همراه موسیقی اش خوشایند ترین اتفاق اخیر هنری در زندگی اوبود.
20)عاشق پیچیدن نسخه ی دیگران است.از سیاست مدار گرفته تا هنرمند.
21)با اینکه یک زمانی مسیر تئاتر شهر را متر می کرد اما در حال حاضر علاقه ای به دیدن تئاتر ندارد.
22)حسام معمولا می خواهد همه چیز تحت کنترلش باشد(حتی شما دوست عزیز)
23)استاد آدم ضایع کردن در آن واحد است.
24)از معدود کسانی است که خوب از پس میوه ممنوعه و حسن فنحی برآمد.(از دوستداران مدار صفر درجه هم به نظر می رسد.)
25)تا حالا به خاطر خنداندن مردم جوایز بسیاری برده است.
26)واژه ی عجب در زندگی حسام درست مثل هوا برای تنفس می ماند.
27)خندین از مهم ترین سرگرمی های اوست.از سوراخ دیوار گرفته تا حرف های سید تقریبا به همه چیز می خندد.
28)به آن پسره درعملیات 125 بهروز افخمی/پارسا پیروز فر/سامی یوسف و مثلا امیر حسین مدرس شباهت زیادی دارد(اسم مجهول نفر اول را به شماره حسام اس ام اس کنید وجایزه بگیرید)
29)یک بار در جشن 40 چراغ روی سن حاضر شد و خیلی خندید.(می توانید عکسش را در google با پلیور قرمز و کرم مشاهده کنید)
30)الگویش در طنز نویسی ابوالفضل زرویی نصر آبادی است.
31)شنونده ی خوبی برای شنیدن چرندیات دیگران است.فقط یک شنونده ی خوب.
32)آنقدر اخلاقی عمل می کند که تقریبا همه در مقابلش احساس فقر ادبی می کنند.
33)عاشق متفاوت بودن است. البته تفاوت از روی منطق.
34)علی رغم تمام خوبی هایش همچنان گرگ بیابان مناسب ترین عنوانی است که برای خودش انتخاب کرده است.
35)در هر شماره از 40 چراغ که رد پایی از حسام دیده شده تعداد برگشتی ها به صفر رسیده است.
36)سنسورهای احساسی اش شدیدا قوی و دقیق عمل می کنند.
37)علاقه ی زیادی به سیر کردن در گذشته دارد.
38)چهار پنج سالی است که در این آدرسwolfofdesert.persianblog.ir با اسم هری هالر می شود پیدایش کرد.
39)در حال حاضر از 24 ساعت شبانه روز 23 ساعت و 45 دقیقه اش را صرف خوابیدن می کند.
40)بسیار محتاط عمل می کند.آنقدر که تا امروز ریزو درشت زندگی اش را برای هیچ جنبنده ای تعریف نکرده است.
حسام طبق معمول نتوانست سکوت پیشه کندو نامه ای سرگشاده برایمان میلید تا با جواب هایش فکمان را حسابی بیاورد پایین.
این هم جوابیه او:
۴۰ نکته در تکمیل ۴۰ نکته
1- مگر همه اش چند تا منتقد داريم؟!
2- تازه در دانشكده خبر هم نزديك بوده مترجم بشود كه ناگهان سر از خبرنگاري درآورده.
3- من عينكي تير نبودم. متولد تير بودم. و البته عينكي هم.
4- «ماهپاره» البته،ارجح است بر «ماهواره»
5- لحظه هاي زيبايي را پشت چراغ قرمز ايستاده ام و منتظر مانده ام تا سبز نشود!
6- «جوان» وزين نبود. هيچوقت هم نمي شود.
7- و جنس موهايم چرب است. و عين خيالشان هم نيست كه من دوست دارم بمانند.
8- اين قرص بابت رفاقت نيست. بابت همان دغدغة بند هفت است.
9- برگه هاي داوري جشن منتقدان لورفته!
10- روزي روزگاري!
11- تازه! نويسنده اش هم خودم بودم!
12- دور هم بوديم.
13- كدام سال غير مهم است؟
14- بيست و چهار دوره شكرخند برگزار شده، سه بارش را من شعر خوانده ام!
15- دوبلوري از من برنمي آيد. در شرايطي شايد مجري خوبي بشوم. ولي خواندنم را نشنيده ايد! خواننده نيستم البته. ولي زياد مي خوانم. بيشتر با خودم. سه بارِ دوست داشتني خوانده ام ، بدون ساز و در تنهايي. ولي براي خودم ماندني. اگر صدايم بهره اي داشت، گلِ سرسبدش همان سه بار بود.
16- لباس كرِم زياد دارم. ولي به من آبي مي آيد و آبي را دوست تر دارم و...
17- بين همين چيزهايي كه گاهي با خودم زمزمه مي كنم سنتي هاي قشنگ هم هست؛ «ستاره ها نهفته در آسمان ابري...»، «آتش زدي بر عودِ ما»،«ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم»، «بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي...» و از اين دست. البته كه ولي درست است كه به قول شما كلا اهل سنتي نيستم. درواقع اهل اين چيزهايي كه به اسم سنتي كپي مي كنند نيستم.
18- يكي از صميمي ترين دوستان من كه دائم اس ام اس مي زند و مهرورزي مي كند، فرهنگسراي رسانه است كه هي «برگزار مي كند»!
19- جرات ندارم باز نگاهش كنم.
20- اگر هم زماني مي پيچيدم: توبه!
21- نشستن توي يك سالن تمام سياه، بدون چيپس و پفك، آن هم با اين همه بد سليقگي هاي هنري(!) مد روز، آن هم با اين پول بليت، آن هم با آن جماعتِ جدابافته؛ مازوخيسم كه ندارم!
22- اگر تو درست گفته باشي، بيخود گفته اند كه «خواستن توانستن است»
23- مدرك استادي ام را از آكسفورد فكس كرده اند!
24- اولي شايد، دومي را نديده ام اصلا.
25- بگي-نگي
26- "كه اينطور" هم هست.
27- يك شعر تلخ دراين باره نوشته ام!
28- با عينك، يك هري پاتر تمام عيار بودم. حالا به بازيگر مرد عنكبوتي هم بي شباهت نيستم(گردن اونايي كه مي گن)
29- كلا در زندگي اش خيلي خنديد! (بازم همون شعر تلخ)
30- در اشكالي از شعر طنز البته. از زرويي خيلي چيزهاي ديگر هم مي شود ياد گرفت و سعي كرديم بگيريم. روزهاي خوشي داشتيم. عده اي خوششان نمي آمد كه خوش باشيم.
31- جايي سراغ نداريد "شنوندة خوب" استخدام كنند؟
32- "حسن ظن" مي دانيد يعني چه؟ يعني همين!
33- «عشقِ» را به پاي «تفاوت» نمي ريزم اصلا!(خيلي جدي شدم، نه؟). تازه خوب كه نگاه كني معمولي ام. مثل اكثريت. يا شايد معمولي تر.
34- خوبي از خودتونه.
35- چون يكجا برده اند خمير كرده اند!
36- متاسفانه يا خوشبختانه؟!
37- و يك كشف غم انگيز كرده ام: سفر در زمان هيچوقت ممكن نمي شود.(منطقش را بعدا مي نويسم)
38- از تيرماه 82 دقيقا
39- يك ربع مابقي را چرت مي زنم.
40- ...
