دقیقا یادم است که آن سال عموی مادر چه موقع قصد سفر کرد و دعوت عزرائیل را لبیک گفت.2 شب به اول دی مانده بود که خبرآوردند شال و کلاه کنید و بیایید شمال تا از مراسم ختم و سوم جا نمانید.مادر آنقدر ها ناراحت نشد.بنده ی خدا عمو جان عمرش را به قدر کفایت کرده بود و طبق قرار و مدار هایی که با اوستا کریم گذاشته بود باید می رفت پیش خواهر ها و برادر ها یش آن ور آب.
پدر و مادر که رفتند عمه و عمو ها طبق سنوات گذشته زیر پر و بال من و علی را گرفتند و دماری از روزگار ما در آوردند که تا عمر داریم از یاد نمی بریم.چپ و راست می رفتند و می آمدند و از تنقلات گرفته تا انواع و اقسام خوراک های جور واجور بهمان می خوراندند.
شب چله شد و خبری از والدین ما نشد.تلفنی خبر دادند که حالا حالاها مجبورند بمانندو برای همدردی با دختر عمو ها و پسر عموها و مشخص شدن وضعیت زمین های به جا مانده از عمو جان چند روزی اختلات کنند.همان روز عموی پدر به نیت اینکه ما جای خالی عموی مادر را احساس نکنیم در یک عملیات کاملا انتحاری تمام فک و فامیل اعم از کوچک و بزرگ زن ومرد و پیر و جوان شناس وناشناس همه را به مناسبت شب چله به خرج خودش دعوت کرد.من و علی که از خوشحالی توی پوست خودمان بندری می رقصیدیم پدرو مادر که سهل است برای چند ساعتی اسم خودمان را هم فراموش کردیم.
آن وقت ها ما طبقه ی بالای خانه ی مادر جان زندگی می کردیم.عمه خانم حدود ساعت 9 شب بود آمد بالا و خبر داد که همه پایین جمعند و آماده ی رفتن.من از فرصت استفاده کردم و ریمل مادر را روی مژه هایم خالی کردم.بعد یک رنگ نه چندان ملایم روی لب هایم کشیدم و مو هایم را هدایت کردم به همان طرفی که باد می آمد.مادر جان جلوتر از همه روی پله ها ایستده بود.تا من را دید لب هایش را یک وری کرد و زیر لب اسغفرالله گفت و شیطان را لعنت کرد.بنده ی خدا آن وقت ها هنوز زمین گیر نشده یود و مثل فر فره همه جا می چرخید.خیلی سعی کردم به روی خودم نیاورم اما تا خانه ی عمو بزرگه یک مقدار از رژ لب را خوردم.
حدود 40 نفر بودیم.عمو آنقدر تخمه و پسته و انار و خوراکی های رنگارنگ خریده بود که صدا از هیچ کس در نیامد و فقط سرو صدای شکستن تخمه و ملچ و ملوچ بلند بود.وقتی همه خسته شدند یک جور هایی دست از خوردن کشیدند و دایره و تنبکی جور کردند و بنا کردن به رقصیدن.من هم که در نبود پدرو مادر احساس بزرگ شدن می کردم با همان رژ نصفه و نیمه ریمل های ریخته بی اختیار رفتم وسط با پسر عمو ی پدر که حدود 20 سالی از من بزرگ تر بود رقصیدم.همان جا بود که مادر جان بلند گفت یا علی یعنی وقت رفتن است.من مانده بودم در آن اوضاع باید چه کار کنم برقصم یا به مادر جان بگویم علی یارت!
عمه و عمو ها که بلند شدند من هم بدون سر وصدا خزیدم به گوشه ای و بی خیال لا ابالی گری شدم.موقع خداحافظی همه یواشکی چشمک می زدند که بله ظاهرا شما هم شناگر ماهری بودید و از بد روزگار آب در اختیار نداشتید و خلاصه از این حرف ها.
به خانه که رسیدیم آنقدر خسته و دمق و متحیر از کار های خودم بودم که سریع رفتم خانه خودمان و ترجیح دادم بخوابم.
از آن به بعد مادر جان هر وقت من را می دید از معایب آرایش کردن و مزایای پشت ابر ماندن دختر تا زمان ازدواج می گفت و من هم نامردی نمی کردم و آرایش نکرده بهش سر نمی زدم.
حالا خیلی وقت است که ما از خانه ی مادر جان آمده ایم و کمتر از قبل چشم توی چشم می شویم.دقیقا از وقتی که خانه مان را عوض کرده ایم خیلی کم پیش می آید بروم سراغ رنگهای جورواجور.شاید دیگر انگیزه ای برای این کار ها نیست و یا ...
دلیلش آنقدر ها اهمیت ندارد.اما هنوز نمی دانم چرا بعد از مدت ها در مهمانی که دو روز پیش عمه خانم ترتیب داد و مادر جان هم حضور داشت من دوباره رفتم سراغ ریمل و همان رژ نه چندان ملایم. نمی دانم شاید تنها و تنها به خاطر حضور مادر جان!شاید...
کنعان را دوست دارم.بی هیچ دلیل خاصی.هیچ کدام از شخصیت های داستان جز علی توجهم را آنطور که باید جلب نکرد اما من این داستان به همراه تمام شخصیت هایش را یکجا دوست دارم.
کنعان قرار است فیلم مورد علاقه ی من باشد.نه به خاطر اینکه بهترین است.تنها و تنها برای ریتم آرام و دلایل احمقانه ی آدم هایش برای از دست دادن وبه دست آوردن دوباره ی زندگی شان.
کنعان را دوست دارم بی بهانه و دلم به همین دوست داشتن های بی بهانه خوش است.
از میان تمام مطالبی که در باره ی این فیلم خوانده ام این نوشته به نظر حرف های جدیدی برای گفتن داشت.این نقد را با ذکر اسم نویسنده آورده ام تا هم ادای دینی به این فیلم کرده باشم و هم از زاویه ی دیگری به آن نگاه کنیم.هر چند که با تمام قسمت هایش موافق نیستم .از اینجا به بعد نوشته ی علیرضا نداف را می خوانید.
"می خواهم پس هستم"
۱-بار اولی که کنعان را دیدم از فیلم خوشم آمد.به نظر می رسید فیلمساز به چنان مرزی از آگاهی و اشراف بر مضمون دست مایه فیلمش رسیده که حالا دارد آن را با فروتنی مثال زدنی از طریق یک داستان و به صورت کاملا خودآگاه یا اگر بخواهم از واژه ی درست تری استفاده کنم باید بگویم طبیعی-به تماشاگرش انتقال می دهد.(و نه القا کردن)در مورد این مضمون بعدا صحبت خواهیم کرد.اما با خواندن مصاحبه ها و مطالب نسبتا زیاد کارگردان و بازیگر زن اصلی فیلم که در هر حال در مقام پاسخ دهنده به پرسش های درون متنی و برون متنی از فیلم ناچار به ابراز نظر و تفسیر خود(البته به عنوان یکی از تفاسیر ممکن در مقام تماشاگر)شدند(این امر در مورد کارگردان به رغم میل باطنی اش صورت پذیرفت)تا حدودی این احساس و وسوسه در درونم شکل گرفت تا بخشی از نوشته ام پیرامون فیلم را به پاسخ به این اظهار نظر ها اختصاص دهم هر چند که با حکمرانی نظریه های مرگ مولف و هرمونویتیک و سایر امور مربوط به فن تفسیر این کار به هیچ وجه در بررسی یک اثر ضروری نیست و چه بسا که باید از آن بر حذر بوداما به سبب اثرات شگرفی که این نظریات در شکل گیری و هدایت برداشت ها از فیلم دارد این بار به خلاف امد عادت از این کار ناگزیرم.
۲-داستان کنعان برای مخاطب خو گرفته به فیلم های تجاری این روزهای سینمای ایران (و البته با ذائقه تربیت شده توسط سریال های سر راست و شیر فهم کن تلویزیون)به روشنی قابل درک نیست.به این معنا که روابط علت ومعلولی میان وقایع داستان ورفتارها و اعمال شخصیت های داستان و در واقع کنش ها وواکنش های انان برایش قابل هضم و اقناع کننده نیست.بخشی دیگر از چرایی این موضوع به غریبگی این تماشاگر با طبقه ای است که شخصیت های داستان نماینده اش هستند والبته ریشه های این ناآشنایی و به جا نیاوردن به داخل نشدن کامل فرهنگ این طبقه و اقتضائات آن به جامعه ما و عدم سرایت آن به بخش های عظیمی از بدنه ان بر می گردد و به این معنا می توان گفت طبقه متوسط شهری (همان بورؤوازی غرب که محصول مستقیم مدرنیته است و در نسبت با فرهنگ و هویت ملی ما امری کاملا غریب و بیگانه ووارداتی است)هنوز به طور کامل در ایران شکل نگرفنه است چرا که مقدمات و پیش زمینه های فرهنگی و فلسفی اش هنوز بر فرهنگ بومی فائق نشده است.
حال در چنین شراطی است که فیلمساز آشنا به چنین طبقه و فرهنگی در فیلمش سعی در نمایش زندگی فردی از این طبقه را دارد با روبط و افکار و احساسات ویژه شان که به طور مستقیم ناشی از دنیای فکری و فرهنگی و حتی می شود گفت عقیدتی(با عرض معذرت!)است که از ابشخورهایش تغذیه میکنند واین آبشخورهای فرهنگی و فکری قطعا اثرش را در جای جای زندگی روزمره ان ها نشان می دهد.از این رو برای فردی مثل من که با این آبشخورهای فکری همدلی ندارم و فکر می کنم اثرات مهلکی بر زندگی و سر نوشت بشریت دارند همین که نتایج آن را در به بن بست کشاندن زندگی یک زوج در گستره وسیع تر روابط آن ها با اطرافیشان می بینم حسی از اطمینان نسبت به نظراتم راجع به سرچشمه های این بحران دست می دهد.این فردیت طلبی افسار گسیخته و بی حد ومرزی که موجود انسانی را به بدتر از دیو سه سر تبدیل می کند و ور شرور و مهیب انسان را در تمام وجودش گسترش می دهد نتیجه اش می شود موجودی عصبی دوست نداشتنی وترسناک که بعد از 10 سال زندگی با شوهرش و انواع کج خلقی های ناشی از تزلزل های شخصیتی و روحی اش تصمیم به ترک او می کند تنها(توجه کنید تنها)به این دلیل که دیگر او را نمی خواهد(نخواستن خود دلیل است نه امری محتاج دلیل)ودر این راه از سقط جنین درون شکمش هم ابایی ندارد.
اگر می خواهید معادل معنایی جمله اخرم را بگویم می شود این که در راه رسیدن به خواسته اش خواسته برآمده از لحظه ای ترین و دم دستی ترین احساسات وجودش-از تصمیم گیری برای مرگ و حیات یک موجود زنده مستقل از او یعنی همان "دیگری"ان هم به نحو کاملا دیکتاتورانه و به تبعش غیر اخلاقی پروا و پرهیر ندارد و این اوج دور شدن از مفهوم دیگر خواهی که همان گوهر اخلاق است می باشد آن هم در موضعی که تقریبا تنها شکلی از دیگر خواهی است که اکتسابی نیست وغریزی است.یعنی موضع مادر بودن چنین ارمغان شومی را که نتیجه اش تبدیل شدن هر انسان به دیکتاتوری کوچک اما خطرناک است جز فردیت منقطع از اخلاق ومبتنی بر منفعت طلبی محض وسودانگاری کورو تمایل مطلق به خواهش های نفسانی چه چیزی می توانست به انسان اعطا کند؟فیلم با نمایش گزارش وار (که واجد وصف بی طرفاننه نیز هست)زندگی این زوج وعلی دوست مشترکشان و آذر خواهر مینا تماشاگر را در برخورد با این پدیده مهیب قرار می دهد و البته با آن پایان بندی به خصوصش که ظاهرا به خیلی ها آدرس اشتباهی داده و آنها را به تفسیر های معناگرایانه و در عین حال خوشبینانه واداشته نوعی برخورد هجو گونه و تلخ و تمسخر آمیز را با زنان در نقش جدیددشان در ساختار متزلزل خانواده و تقویت کاذب فردیت(شما بخوانید غرور و خود طلبی)می کند.این واقعیت واقعا تلخ که این ها(این نقش ها)در همه تصمیمات و اعمال زندگی شان به دو عنصر خودخواهی بی نهایت و مهار نشده شان و سطحی نگری وناتوانی در برخورد خردورزانه با واقعیت و فرازو فرودهای زندگی(هر دو به یک میزان)متکی هستند.
همان ناتوانی که اتفاقا آنها را وادار می کند تا پس از دعوای شدید با خواهرشان به آغوش مردی پناه برند که در پی ترک او برای رسیدن به آرامش و تنهایی شاعرانه شان(عجب عنوان وسوسه برانگیزی!)بودند.
این نمایش مشمئز کننده که آغازش از چاه فاضلابی است که گرفته(نخستین نمای فیلم پس از نمایش کلوزاپ پریشان ترانه علیدوستی)کنعان را تبدیل می کند به سند تصویری از جامعه ای در آستانه ورود به دنیایی جدید با تعریفی جدید از مفاهیمی چون "حق " و"تکلیف".جامعه ای که ظاهرا برای ورود به این دنیا خیلی هول و هلاک است.
۳-و اما سخنان عوامل فیلم:خانم بازیگر نقش اول زن فیلم در گفت و گو با یک نشریه در پاسخ به سوالی که از او پرسیده شده بود:شما در این مرافعه و جدال حق را به مینا می دهید یا مرتضی؟درامد که :من مرتضی را آدم خودخواهی می دانم مینا در صدد ترک اوست چون دیگر او را نمی خواهد و این نخواستن از منظر من خود دلیلی است قانع کننده و مرتضای خودخواه را به سبب توقع بیجا از مینا برای انجام کاری که "نمی خواهد" باید شایسته شماتت دانست.
شبیه به همین حرف ها را کارگردان فیلم در جایی دیگر بیان می کند و اینکه:در پایان به عنوان تماشاگر دلم سوخت از اینکه این زن شوهرش را رها نکرد و نرفت.او شایسته رسیدن به بهترین ها بود.پناه بر خدا!عجب حرفی!سخنان این عزیزان را اگر بخواهیم به شکل گزاره ای منطقی در آوریم(طبعا فیلمساز فلسفه خوانده ما با این امور بیگانه نیست)می شود این:الف)هر کاری مطابق میل من باشد(بخواهم)مجاز به انجامش هستم(این مجاز بودن منحصرا در ساحت اخلاقی معنا می شود نه حقوقی.توجه به این نکته حیاتی است) ب)من می خواهم شوهرم را بدون هیچ دلیلی ترک کنم(یا من می خواهم فرزندم را سقط کنم یا من می خواهم اصغر آقا را بکشم! یا من می خواهم ...!)نتیجه:من مجاز(به معنای اخلاقی)به ترک شوهرم هستم (یقط فرزندم/کشتن اصغر آقا!) (که البته 2 تای آخری در ساحت حقوقی نیز خطوط قرمز محسوب می شوند)به عبارت دیگر هیچ مفهوم خوبی و بدی به صورت مجرد و مستقل از وجود ما انسان ها در عالم امکان وجود ندارد تا ما "خواستن هایمان"را با آن بسنجیم و به قول مرحوم پروتاگوراس!"انسان معیار همه چیز است"دقیقا به این خاطر که هیچ چیز وجود ندارد!
البته من در اینجا درصدد حمایت متعصبانه از یک مطلق گرایی کور و ضد انسانی نیستم و حواسم به مسائل پیچیده روان شناختی و انسان شناسی مدرن و دخالت دادن هزاران هزار عوامل پیچیده بیولوژیک و غیر بیولوژیک در تفسیر افکارو اعمال واحساسات آدمی هم هست اما انصافا این میزان نسبی گرایی پوچ انگارانه هولناک حضرات می ترساندم.نسبی گرایی ظاهرا انسان گرایانه ولی به شدت خشن و ضد انسانی از جنس خشونت بی حدو حصر ونامرئی جاری در یک جامعه مدرنیته زده.مختصات چنین جامعه ای است که در ان اخلاق به قواره حقوق در می آید و به همان میزان نحیف و لاغر می شود تا جایی که عرصه ای که روابط درآن کاملا بر اساس مکانیسم های اخلاقی باید تعریف شود(مطلوب است تعریف شود)یعنی عرصه زندگی زناشویی و اساسا نهاد مهم و حیاتی خانواده با زایش و رشد سرطان گونه خودطلبی گسسته از اخلاق بر اساس روابط حقوقی(به معنای منفک از اخلاقش یعنی همان معنایی که مدرنیته از حقوق می فهمد)ان هم به شکل ناقص و معیوبش شکل می گیرد(یعنی نکاح عقدی است از نوع جایزش!همین!)به این ترتیب ثمرات مثبتی که فرهنگ انسان مداری برخاسته از مدرنیته از در عرصه های حقوقی واجتماعی برای انسان به ارمغان آورده این گونه با گسترش نامشروعش به حریم هایی که در انها حاکمیت با اخلاق است خود به ضد ارزش تبدیل می شود.
۴-جناب سعدی علیه الرحمه 700 سال پیش فرمود:"عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی" به رغم بودن در عصری که تقریبا به همه بدیهیاتمان همه سرمایه های معرفتیمان با تحلیل و تاویل های بیولوژیکی و ماتریالیستی چوب حراج زده شده حقیر همچنان معتقدم که فهم و تصدیق چنین گزاره ای نیاز به تنها تصورش دارد.ببخشید که اینقدر خوشبینم!
نور ببارد به قبر پدر پدربزرگ کسی که گفت:
"خودت یه روز می فهمی من واسه تو چی هستم..."
* با یادی از ها یده.
