از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
لبخند آن روز به یاد ماندنی و دیزی سفره خانه سنتی خیابان کریم خان حرف زدن از فانوس دختری که در بهبهه ی کوی دانشگاه تا آخرین لحظه بر سر عقایدش ماند و خاطرات خیابان امیر آباد و آن غزل دست و پا شکسته که با تمام بی وزنی اش به دل می نشست همه وهمه هنوز مثل نواری پشت سر هم از پس ذهنم می آیند و می روند و به اندازه همان روزها پنجول های تیزشان را می کنند توی قلبم.
دیروز کتابی را ورق میزدم که یکی از روزهای اردیبهشت ماه سال 87 برایم خرید."هوا را از من بگیر خنده ات رانه".موقع حساب کردن اخم هایش را کشید توی هم و بعد خندید.با همان لب های مهربانش که انصافا خنده خوب رویشان می نشست.پابلو نرودا یادگاری از آن روزها شد و من تمام شعرهایش را درتک تک طبقات برج آی تک خاک کردم.از آن روز به بعد جرات نمی کنم بروم آنجا.نشر چشمه را می گویم.جایی که زمانی بهترین خاطراتم را لابه لای کتاب هایش پیدا می کردم.
تازگی ها فهمیده ام حقیقت همیشه در خنده های دوست داشتنی و خاطرات نفس بر و آرامش ذاتی آدم ها جا خوش نمی کند.گاهی دست های آرامش بخش هم می تواند برای همیشه پشتت را عمیق بلرزاند آنقدر که همه ی لحظات دوست داشتنی کابوسی شود میان کتاب شعر و مجله ای که از همان دست های مهربان هدیه می گیری.
کاش عشق اجازه می داد کمی نفس بکشیم.حتی به اندازه چند شماره.کاش عشق می گذاشت مزه ی آن دیزی پر ملات بیشتر از این ها زیر زبانمان بماند...
بخند بر شب
بر روز بر ماه
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم می گشایم ومی بندم
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را هوا را
روشنی را بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندمهوای حوصله ابری است
هوای من برفی
میان رعد دلت
برق می زند چشمم
در این هوای مه آلود
یکی دو قطره نم آفتاب هم بد نیست
***
هوای حوصله اما...
هنوز هم ابری است
چشم هایم را ببند
می خواهم
از نو بسازمت...
