تبليغاتX
لکه هایی از بارانک
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

 

دست خودم نیست

هزار ویک شب دیگر هم که صبح شود

نفس هایم

لیاقت هوای این حوالی را ندارد

برای آخرین بار

خاطرات مرده ی این شهر بی وجدان را

سخت در آغوش می گیرم

وبلند بلند بلند

گریه هایم را

روی انصاف نداشته ات

بالا می آورم

دست خودم نیست

عزیزم

دیگر از دست شهرزاد قصه گو هم کاری بر نمی آید

این چشم ها

هوای خوابی عمیق کرده اند

باید قبول کنیم

من فقط کشیدن زمستان را بلد بودم و تو

چقدررنگ سبز را دوست داشتی

حالا مرگ

توی کوله پشتیم

خودش را به آب وآتش می زند

نوبتی هم باشد

نوبت دو دو تا کردن های حسابگرانه ی عزرائیل است

یوسفی که دست های مرا با خودش برد

همه ی چاقوهای بدون دسته را برای من گذاشت

حالا دیگر وقتش رسیده است

باید چادر مادربزرگ را سرم کنم

وبزرگ شوم

آنقدر بزرگ

که برای همیشه به خواب بروم

به خوابی عمیق...

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 1:56 | لینک  |