تبليغاتX
لکه هایی از بارانک
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

 

کیریس دقیقا یک ساعت پیش مرد.آن هم با صدای یک اس ام اس.او کنج اتاق روی زمین نشسته بود و در لب تاپش اتفاقی را که در حال وقوع بود حک می کرد و اخم هایش را تا پایین پلک هایش اندخته بود.همیشه وقتی منتظر جواب یا اتفاق پیش بینی نشده ای بود قیافه آدمیزادی اش را به باد فنا می داد.

کیریس دقیقا یک ساعت پیش چشمش را به روی دنیایی بست که مدت ها برای به دست آوردنش قرار های مشکوک ترسناک و آزار دهنده می گذاشت.دنیایی پر از سمپاتی های غیر قابل تحمل و لبخند هایی که از شدت تصنعی بودن ممکن بود هر لحظه تبدیل به اشکی گلوله وار و ویران کننده شوند.

کیریس دقیقا یک ساعت پیش کشته شد.با کلمه ای که قبل از این ها چنین کاراکتر قاتل صفتی از خودش نشان نداده بود و حالا برای شناخت و تغییر دنیای سانتیمانتالی که یقه اش را رها نمی کرد دیر بود و زمان خودش را زده بود به آن راه.

کیریس دقیقا یک ساعت پیش درست وقتی با احساساتش به بی رحمانه ترین شکل یک قل دو قل بازی می شد چشم هایش را بست و ترجیح داد شرافتمندانه بمیرد.او گورش را با بیل دست بلندی کند و جا در جا خودش را در آن گم کرد.

کیریس دقیقا...

کیریس مدت هاست مرده است.شاید با اولین باران بهاری در نزدیک ترین سال های بد بیاری.از وقتی او مرد اس ام اس آلت قتاله محبوبی شده است.کیریس را نه غم بی پدری کشت و نه تلخی نامادری.او را آدم خوب ها کشتند.حالا شاید بتوان با فراغ بال و حتی رها تر از آن بی بال نفس عمیقی کشید و گفت:حال همه ی ما وهمه ی شما خوب است.حالا که کیریس مرده است.

 

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 1:16 | لینک  | 

 بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت...

آمده ام بندر.خلیج فارس هم اینجاست.با همان دامن چند رنگ چین دار مدام قر می دهد و دلبری می کند.غریبه و آشنا هم سرش نمی شود.چند تا پسر جنوبی لب دریا ایستاده اند.دایره تنبکی  با خودشان آورده اند و کمر ها را بی کار نمی گذارند.گمانم از دوست پسرهای این دختر خانم دلربا هستند.تعدادشان زیاد است.حتما با این  قد و بالا یکی کمش است.می ایستم کنارش.خودش را پشت هم می چسباند به شلوارم.طاقت نمی آورم.بغلش می کنم.همدیگر را می بوسیم.چشمانش پر از اشک می شود.من هم همینطور.سرش را پایین می اندازد.دور می شود و بعد سرازیرروی چشم هایم.اشک هایمان با هم می رقصند.

آمده ام بندر.هوا تاریک تاریک است.دراز می کشم کنار این دختر عجیب و دوست داشتنی.چین های دامنش بیشتر شده است.صورتمان را به هم می چسبانیم.آرام در گوشم زمزمه می کند:"شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی*".می بوسمش وچشمانم را می بندم.

 

پ.ن: تیتر و عبارت داخل گیومه بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی است.

 

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 0:0 | لینک  |