نمی دانم وقتی پسرِ خلفِ استادِ نازنینمان،همان که حنجره اش را با کلِ دنیا نمی شود عوض کرد،از اعماق وجودش ناله می کرد:"بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی درد مند را" فکرِ دلِ زخم خورده ما هم بود یا نه.نمی دانم می دانست با لا و پایین شدن آرشه ی کمانچه روی سیم ها و ضرب نرم و یک نواخت انگشت ها روی تنبک چه به سرمان می آورد یا نه.
پسرِ خلف شجریان این روزها هرچه دوا و درمان کرده بودیم پنبه کرد و از نو دوباره بردمان سرِ خط.بدون اینکه اجازه بدهد نقطه ای بگذاریم تهِ خط قبلی.نمی دانم چه از سر او و گروهش می گذشت و متوجه بودند که آرشه ی کمانچه را روی دلِ ما می کشند و ضرب تنبکشان زخمه ای است بر زخم هایمان یا نه؛ اما خوب می دانم وقتی بغض راه گلویش را حسابی بند آورد و کارش از ناله هم گذاشت،همان وقتی که جگرمان را آتش زد و خواند:"بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت،اندوه چیست،عشق کدام است،غم کجاست/ بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان،عمری است در هوای تو از آشیان جداست" یحتمل قصد جانمان را کرده بود.
گفتم که لبت...گفت:لبم؟نه،اصلاً!
گفتم دهنت...گفت:زهی!نه،عمراً!
گفتم دهنت بوی بدی...گفت:خفه!
من وقت ندارم،بوسه موسه بعداً!
پ.ن:با تشکر از حافظ و دار و دسته اش که در این رباعی چیزی از برادری کم نگذاشتند.
حیف از آن کاکتوس هایی که
"حسشان" پشت تیغ پنهان ماند
پ.ن:بلانسبت شما مرده شور ترکیب "رز" را ببرند .
خوب که نگاه می کنم(این روزها بد و خوب که معنی ندارد لذا همانطور معمولی نگاه کنیم بهتر است) خوب که نه، اما کاملا عادی که نگاه می کنم احساس می کنم در این وانفسایی که هیچ چیز در دلم سر جای خودش نیست 13 سالی می شود یک چیز درست و حسابی جایش را پیدا کرده و نشسته و خیال تکان خوردن هم ندارد.
یک مقدار عادی تر از قبل که نگاه می کنم متوجه می شوم همان موردی که کنگر خورده لنگر انداخته، دو ماهی می شود یکی را هم آورده ور دستش؛ با هم سور و ساتی برپا کرده اند آن تو.آخر می گویند مزه ی مفت خوری به با هم خوری اش است.
آدمِ حمل کردن کینه و دلخوری از دیگران و کشیدنشان به هر طرف نیستم.همان لب تاپ و متعلقاتش برای درآوردن پدر شانه هایم کفایت می کند اما از قضا یکی شان از زیر دستم در رفته و حالا هم رفیقی پیدا کرده و با پاهای آویزان نشسته اند سمت چپ لبه ی دلم.اینکه چرا آنجا نشسته اند را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.
هفت سالم که بود با انگشت کوچک دست چپم که برایم عزیر تر از نمونه ی راستی اش است قول دادم از معلم ورزش سال اول دبستان نگذرم.بعد ازآن هر چه کردم حریف شکستن قولم نشدم.چرایش را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.
بیش از اندازه عادی که نگاه می کنم می بینم بعد از 13 سال آزگار زندگی و مدارا با مردم و گذشتن از بدی هاشان به خاطر گذشتن از بدی هایم و چوب خدا روی silent است و از این حرف ها، دو ماه پیش درست در فردای چنین روزی برای دومین بار و اگر خدا قبول کند آخرین بار با همان انگشت کوچک دست چپم که بدون آن می خواهم دنیا هم نباشد،به خودم قول دادم یکی دیگر را توی دلم بنشانم کنار معلم ورزش سال اول ابتدایی و باهم ازشان نگذرم.دلیلش را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.
می گویند پشت هر دردی دوایی نهفته است اما بعضی دواها مثل زهره مار است."هر دردی دوایی دارد جز دلبستن.دوای درد دلبستن،دلشکستن است".این جمله یا مشابهش را بهمن فرمان آرا در خاک آشنا گذاشته بود در دهان کیانیان که او بگوید و بدون پیدا کردن دوا برای درد بعدی جگر امثال من را آتش بزند.اینکه جگر مان آتش گرفت یا نه به خودمان مربوط است ولی معنای جمله را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.
گور پدر بد و خوب کرده.این را قبل از نوشتن این پست گفتم و با همان انگشت کوچک دست چپ عهد کردم علاوه بر لب تاپ و متعلقاتش کینه ی این دو نفر را هم با خودم این ور و آن ور بکشم.شاید اگر شما هم می فهمیدید کلاهی به گشادی چکمه های رضا خان سرتان رفته و دلشکستن که دوای دلبستن بود، خودش درد بی درمان است؛ حال و روز مرا خوب که نه، اما کاملا معمولی درک می کردید.
