برای حسین قاضی زاده و معصومیتِ بی رقیبِ چشم هایش
درست همان وقتی که سرت را پایین انداختی و بدون نگاه کردن به دور و بر و حتی چپ و راست شدن راهِ خودت را می روی،تجربه هایی ملتمسانه نگاهت می کنند که اگر دست رویشان نذاری و راهِ صاف و بدون پستی و بلندی خودت را بروی تا عمر داری حسرت مزه نکردنشان را می خوری.این تجربه ها گاهی آشنایی با کسانی است که تا حالا مشابهشان را در زندگی نداشتی و اصلا لذتِ بودنشان کنارِ تو، در همین است.
حسین قاضی زاده اتفاق خوبِ پاییزِ سالِ گذشته ی من بود.کسی که با آمدنش دنیایم را حسابی آب و جارو کرد و جسارت قدم زدن در جاده های خاکی این دنیای لعنتی را به من داد.تنها دوستی که چشم هایش به من اجازه نداد قانون نانوشته ی حمید مشایخی را که همیشه در گوشم زمزمه میکرد،در موردش اجرا کنم.همان قانونی که بر اساسش باید مقدار علاقه ات به دیگری را با مقدار علاقه اش به تو، تنظیم کنی.حسین آنقدر ها زِبل بود که از زیر این قانون در برود و در مدت یک سال دوستی به همان اندازه روزهای اول در دلِ من جا داشته باشد.
یادِ پاییز سال گذشته و خاطرات خوش آن روزها،این روزها با صدای کوروش یغمایی دوباره برایم زنده شد.همانی ترانه ای که حسین بارها و بارها می گذاشت و بلند بلند می خواند.همان ترانه ای که احساس گم شده ام را پیدا کرد و به من فهماند پاییز برای من تنها یک فصل نیست،پاییز همه ی بضاعتِ من برای زندگی است.
تو رگِ خشکِ درختا
دردِ پاییز می گیره
بارونِ نم نمک آروم
روی جالیز می گیره
دیگه سبزی نمی مونه
همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصن
رقصِ پاییز پر درده
گرمیِ دستایِ من کم شده دستاتو بده
دستایِ سردِ منو گرم بکن
بادِ پاییز سرده
آفتابِ تنبلِ پاییز دیگه قلبش سرده
بازیِ اَبرا با خورشید
منو آروم کرده
