|
|
|
|
|
دست هایم عادت کرده اند
که همیشه یک انگشت کم بیاورند برای شمارش معکوس چند فصل که ورق می زنم برگ های تقویم می ریزد من زرد می شوم و تو با همان پوتین های خیالی آرام پا به زمستان می گذاری
بر سر همان چهارراهی که تنها سه راه داشت فال می خریم از کودکی که باید زودتر بزرگ می شد تا در لباس هایش غرق نشود
تا چهارراه بعدی پاهایم را به تو قرض می دهم و تو جیب هایت را پر از باران می کنی برای کودکی که با فروش هر شاخه یک سال پژمرده تر می شود
میان دو راهی چهارراه آخر من اما سرگیجه می گیرم و تو آرام از عمق سوراخ جیب هایت چشمک های چراغ زرد را می شمری
خاطره که می شویم از خودم عبور می کنم و تو را می بینم که حالا فقط چراغ قرمزها را رد می کنی برگ های تقویم کمی سبز تر می شوند و چهارراه های سوت و کور بغض می کنند
در شمارش معکوس دو به یک طعنه می زند ومن به انگشتانم حالا پوتین هایت به پای کودکی که باید زودتر بزرگ می شد اندازه است!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||