تبليغاتX
<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"> لکه هایی از بارانک - قتل عام موريانه ها
ادبی
اين بادكنك را هم كه هوا كنم

بغض بعدازظهر هاي شنبه نمي تركد

يادم نمي رود

پاييزي كه لطافت روز هايم را در آبان جا گذاشتم

و خودم را در همه جاي جهان

درست مثل دختري

كه معصوميتش را دار قالي هاي خاك خورده مي كند

هزار فرسنگ دور تر از خدا

در غربي ترين نقطه ي اين اتاق

موريانه اي را كشتم

كه رسالتش تنها هضم خاطراتمان بود

   آن شب باران نمي باريد

اين را از چشمان پلي فهميدم

كه من را به تو پيوند داد و تو را به حس حساب شده ات

 حس نجيب كودكي در اسفند

كه كوچه به كوچه دود شد و

نشست وسط پيشاني ات

آن شب باران نمي باريد و ما

از دربند تا امام زاده صالح روي دود قلياني 

يك نفس تاب خورديم

آن شب...

يادم نمي آيد وقتي قهقهه ي ساده ام

كه تا سرحد مادرشدن بالا مي رفت

در كدام شنبه غرق شدي

چه پريشاني غريبي دارند نت هاي دفترم

هنوز سوار بر الا كلنگي لنگ لنگان

من را به تو پيوند مي دهند و تو را به حس حساب شده ات

حالا ديگر

تنها موريانه ها مي دانند

اين بادكنك را هم كه سوراخ كنم

بغض بعداز ظهر هاي شنبه هوا نمي شود

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط الهام نداف  |