تبليغاتX
لکه هایی از بارانک - در جمعیت گم شد
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

از کجاپیدایش شد؟!نمی دانی!

صبح با کله می رود توی مخت.داری یقه شب را ول می کنی که بخوابانی زیر گوشش اما خروس دوتا خانه آن طرف تر برایت چاقو می کشد.در این هیرو ویر خون به پا شدن تشنج ساعتت هم بالا می گیرد.در حین ثبت زمان مرگ ساعت احساس می کنی یک چیز دارد روی گردنت سنگینی می کند.انگار دیه آفتاب سوختگی طرفین سر قرار است!

آفتاب با آن هیکل خودش را پت و پهن می کند روی شانه هایت.تابستان امسال بیشتر از هر تابستانی بهش ساخته است.

اتوبوس خلوت است.یک جایی می شینی که تسلط کامل روی اس ام اس های نفر جلویی داشته باشی.حدود دو سه ماه است به این مرض مبتلا شدی.

تالار وحدت دارد بین آن همه آدم سر گیجه می گیرد و نزدیک است با سر بخورد زمین.کمکش می کنی بلند شود.جمعیت به تلافی این کار قبیح حسابی زیر دست و پا له ات می کنند.

یکی میکروفن را گرفته دارد با داد شعور یاد مردم می دهد.می گویند یک مدت زیر تیغ بوده.حالا تیغ جراحی یا سلمانی الله اعلم! 

مردم پشت هم هوار می کشند که خسرو آمد.یاد خسرو خان خودتان در شمال می افتی.بچه که بودی کلی داستان برایت تعریف می کرد.یک دور خیز می کنی به یاد آن موقع ها بپری توی بغلش.درست وقتی سرت به اندازه یک هندوانه در شکم آقای محترمی جا سازی شد متوجه می شوی اینجا جای این غلط ها نیست.تا جایی که به خاطر داری خسرو خان افقی نبود.دقیقا تا همان جایی که دفعه پیش یادت بود یادت است که وقتی از در ورودی می آمدی تو بیشتر از یک نفر بودی اما حالا فقط خودتی و سایه ات.

سوابق آن آقا زیر تیغیه را می کشی بیرون.انگار قبلا یک بار شیشه های یک آژانس را آورده پایین.ظاهرا مرد خوبی به نظر می رسد اما هر چه تلاش می کنی نمی فهمی چه اصراری دارد که در این مدت کوتاه فرهنگ به خورد مردم بدهد.به خاطر همین زیاد تحویلش نمی گیری.

حالا میکروفن را دادند دست یک آقایی که می گویند خیلی کله گنده است.دید نداری.نیمچه نگاهی به دور و برت می اندازی و با همان عقل نصفه و نیمه از درختی میروی بالا.از اینجا همه چیز راحت دیده می شود حتی هوا برای تنفس.گندگیه کله ی آن آقاهه از اینجا معلوم نیست اما کله پوک بودنش بدجوری می زند توی ذق.ذقت دردش می گیرد.بهش اطمینان می دهی که بعدا حساب آن آقای کله پوک را می رسی.

می گویند مراسم دارد نصفه و نیمه تمام می شود.دقیقا نمی دانی کدام مراسم را می گویند فقط این را می دانی که ستون فقراتت بدجوری درد می کند.به خودت که می آیی می بینی یکی نشسته روی کمرت دارد از آن بالا هوا قاچاق می کند به پایین.از آن جایی که دیگر امیدی به هیچ ستونی از نوع فقراتش نداری می گذاری مردم دو زار کاسبی کنند.

رئیس رفته مسافرت.به همین مناسبت مجلس شادی در سرویس فرهنگی بر پا می شود.تحریریه را گذاشتید روی سرتان.هی آب می دهید.هی تاب می دهید.یک بار هم آب را تاب می دهید.از مراسم می گویید.از کتک خوردنتان.از شعور بالای ملت.

"من مسحور شدم"حداقل نمی کنند جمله یشان را به طرق مختلف تکرار کنند.از آن همه محتویات ذهنشان پشت هم این را می ریزند بیرون.یک کار دیگر هم می کنند.با قدم های منظم رژه می روند روی اعصاب خراب ملت.نمایش که تمام می شود جمعیت از ذوقشان آنقدر کف می رنند که کف می کنند.یک عده به خاطر نصفه و نیمه شدن خوابشان ابراز نارضایتی می کنند.

شب دارد حسابی پوزه ی آفتاب را می مالد به خاک.هر چه سعی می کنی جلویش را بگیری فایده ای ندارد.یکی دوتا ستاره یتیم با لباس های پاره پوره هم دارند زور می زنند خیابان را از لاک سیاهش بکشند بیرون.

موزاییک های چهارراه ولیعصر را یکی یکی فتح می کنی.داری به فردا فکر می کنی.شاید هم پس فردا.به تمام شدن حماقت های دوست داشتنی کودکیت. به تولد یک احساس عجیب و غریب.کاش خدا به جای گراهامبل عمر خسرو خان را بیشتر کش می داد.همان خسرو خانی که هیچ کدام از قصه هایش را به یاد نمی آاوری.

آهان !پیدا کردم.آن وقت ها به هیچ مرض احساسی دچار نبودی.آن وقت ها که خسرو خان بود وتلفن نبود...!  

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 18:42 | لینک  |