یکشنبه هفتم مهر 1387
شیشه آهی کشید از ته دل
بند بند دلم به خود لرزید
شیشه بر کوله پشتیش را بست
بی تفاوت گذشت و بی صدا خندید
چارچوب نگاه آفتیت
بازی اشکنک های عشق را خط زد
باد با آن لباس سبز لجن
بی مروت بساط را بر هم زد
پوزخندیم می کنی بی وجدان؟
روح گچ گرفته ام کم آورده
تکه هایم هنوز هم آنجاست
بی گناه
از همان جنس ناکرده
از دلیلش نپرس اما من
به بند زدن تکه ها امیدوارم
نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 22:45 | لینک
