تبليغاتX
لکه هایی از بارانک - آینه از هویتش نالید
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

شیشه آهی کشید از ته دل

بند بند دلم به خود لرزید

شیشه بر کوله پشتیش را بست

بی تفاوت گذشت و بی صدا خندید

 

چارچوب نگاه آفتیت

بازی اشکنک های عشق را خط زد

باد با آن لباس سبز لجن

بی مروت  بساط را بر هم زد

 

پوزخندیم می کنی بی وجدان؟

روح گچ گرفته ام کم آورده

تکه هایم هنوز هم آنجاست

بی گناه

             از همان جنس ناکرده

 

از دلیلش نپرس اما من

به بند زدن تکه ها امیدوارم

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 22:45 | لینک