سلام سید
چند شب پیش ها خوابت را دیدم.با همان کت و شلوار طوسی راه راه که در خیالم برایت دوخته بودم و با همان چاک ها ی بغل که خوب توی تنت می نشست و کفش هایی که از شدت برق چشم حسود وغیر حسود را از کاسه در می آورد.
سید مثل همیشه آرام بودی.گفتی دارم می آیم.اول باورم نشد.اما تو اصرار کردی و چمدانت را نشانم دادی.همه چیز تویش پیدا می شد.آن پیژامه ای که سال ها پایت می کردی هم بود.
سید خیلی حرف ها برای گفتن داشتم.یادم است پشت سر هم لب پایین و بالایم به هم می خورد و تو هم به نشانه ی اینکه هنوز هم گوش هایت را تنها برای شنید ن از خدا گرفته ای مدام سر تکان می دادی.از خودم گفتم.از اینکه در بیست سالگی احساس حماقت بار پیری گریبانم را رها نمی کند از اینکه ...
چقدر خوب بود سید.اینکه حرف هایم را نمی شنیدی.با تمام وجود گوش می دادی.زمانه بدی شده سید.جان خودم جان شما قصد گلایه کردن ندارم.از خودم کلافه ام.از اینکه چرا مثل قدیم ها از زنده بودن لذت نمی برم.از اینکه شبانه روز دارم پیله ام را تنگ تر می کنم و مصرف کاغذم هم بیشتر و بیشتر می شود.تازگی ها زیاد می نویسم.به خدا از ترس غم باد گرفتن است .می دانم کاغذها ی بیچاره هم گناهی ندارند.می دانم انصاف نیست این همه گلایه را یک جا رویشان سرازیر کنم اما چاره چیست؟
بدجور احساس تنهایی می کنم سید..حالا شب ها موقع خواب بسم الله غلیظ تری می گویم و از ته دل آرزویی که مدت هاست خدا بی جواب گذاشته زیر لب زمزمه می کنم.برای آمدنت برای چراغانی شهر و پهن کردن فرش قرمز زیر پایت دارم ستاره دار می شوم سید جان.اما غمی نیست.به همه گفته ام به حرمت نفس هایی که در هوای آلود ه ی این دنیا کشیده ام تا آخرین لحظه دستم را از روی شانه هایت بر ندارم.
سید عزیز شاید شناختم از تو و حرف ها و آمالت به دو خط هم نرسد.اما چند شب پیش ها که خوابت را دیدم حس کردم چه قدر خوب است نه عبای شکلاتی به تن داری و نه کت فلان نژادی.سید دلیلی ندارد از خصوصی ترین احساساتم حرف بزنم اما دوست دارم بگویم مرا به یاد آرامش پدر جانم انداختی.پدر بزرگی که سال هاست زیر خروارها خاک خوابیده و حسرت یک بوسه ی با معرفت از دستانش را به دل من گذاشته است.
اینجا همه پسر پیغمبرند سید.صدای من آنقدر ها بلند نیست تا جلوی این خشک مقدس های پدر مادر روحانی به گناهانم اعتراف کنم.
بیا سید جان.بیا که حالا یک دست که سهل است چند تا دست هم دیگر صدا ندارد.بیا صاف رو به روی این قدیسه نما های پاپتی بایستیم و فریاد بزنیم:
خوش به حال شما بی گناهان...
