بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت...
آمده ام بندر.خلیج فارس هم اینجاست.با همان دامن چند رنگ چین دار مدام قر می دهد و دلبری می کند.غریبه و آشنا هم سرش نمی شود.چند تا پسر جنوبی لب دریا ایستاده اند.دایره تنبکی با خودشان آورده اند و کمر ها را بی کار نمی گذارند.گمانم از دوست پسرهای این دختر خانم دلربا هستند.تعدادشان زیاد است.حتما با این قد و بالا یکی کمش است.می ایستم کنارش.خودش را پشت هم می چسباند به شلوارم.طاقت نمی آورم.بغلش می کنم.همدیگر را می بوسیم.چشمانش پر از اشک می شود.من هم همینطور.سرش را پایین می اندازد.دور می شود و بعد سرازیرروی چشم هایم.اشک هایمان با هم می رقصند.
آمده ام بندر.هوا تاریک تاریک است.دراز می کشم کنار این دختر عجیب و دوست داشتنی.چین های دامنش بیشتر شده است.صورتمان را به هم می چسبانیم.آرام در گوشم زمزمه می کند:"شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی*".می بوسمش وچشمانم را می بندم.
پ.ن: تیتر و عبارت داخل گیومه بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی است.
