تبليغاتX
لکه هایی از بارانک - غیر منتظره ای به نام مرد
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

صبح یک روز بهاری است.مرد روی صندلی کهنه ای پشت یک میز قهوه ای رنگ رو رفته نشسته و کتاب عقاید پوپولیستی را ورق می زند.زن روی راحتی خاکستری رو به روی شومینه لم داده و با موهایش بازی می کند.

-زن    تا حالا کسی از آزادی چیزی بهت گفته؟

-مرد     نه.

(مکث)

اما می تونم حسش کنم.

-زن     برام بگو.

-مرد    می دونی گاهی فکر می کنم آزادی مثل تخم مرغ گندیده می مونه که باید صبر کنی کم کم بوی گندش تمام وجودت رو پر کنه.

-زن    درست مثل عشق.

-مرد   اوه! نه عزیزم.تو باز هم مثال های احمقانه زدی.آزادی خیلی بزرگتر از عشقه.یه احساسه که هیچ وقت با متر نمی تونی جلوش وایسی چون این اجازه رو بهت نمی ده.

(زن کنار مرد می رود و روی دسته صندلی او با احتیاط می نشیند)

-زن   اولین بار کی احساسش کردی؟از اون روز بگو.

-مرد   کدوم روز؟

-زن   همون روزی که حسش کردی دیگه.چند سالت بود؟کجا این اتفاق افتاد؟

-مرد   بیا راجع به آخرین داستان کوتاهی که نوشتم حرف بزنیم.من همیشه از بحث هایی که سر وته ندارن بیزارم.تو که باید این و خوب بدونی.می خوای برات بخونمش؟5 صفخه است.اسمش رو گذاشتم "روزهای خیابان 44 بدون شب".وفتی داشتم از هواپیما...

-زن   خواهش می کنم تمومش کن.من هنوز داستان قبلیت رو نخوندم.اسمش چی بود؟(مکث)اوه خدای من حتی اسمشم یادم نمی یاد.منو ببخش عزیزم منظوری ندارم.اون روز توی کافه بهت گفتم حافظه ی خوبی ندارم.

-مرد   اما نگفتی چیزی از آزادی نمی دونی.

-زن    ...

(مرد نگاهی به صورت زن می کند و آرام دستانش را نوازش می کند)

-مرد   اخرین کتابی که خوندی چی بود؟می خوام دقیقا بدونم آخرین بار رد پای این دستهای زیبا روی کدوم کتاب جا مونده؟!

(مکث)

امروز به نظر بی حوصله می یای.اتفاقی افتاده؟شاید باز هم این غروب لعنتی...

(زن دستان مرد را پس می زند و با عصبانیت از روی دسته صندلی بلند می شود و رو به پنجره می ایستد)

-زن   من خوبم.کاملا خوبم.هیچ وقت به خوبی امروز این ساعت واین لحظه نبودم.فقط می خوام از آزادی بشنوم.می خوام لمسش کنم و فکر می کنم تو بیشتر از هر کسی توی زندگیت بهش رسیده باشی.می دونی خیلی ها از این کلمه ی لعنتی برام گفتن شاید بشه گفت توی اون دانشگاهی که بیشتر شبیه یه سگ دونی بود روزها وروزها از این کلمه نفرت انگیز برامون گفتن.اما هیچ کس یه صبح بهاری که آدم احساس آدم بودن می کنه نیومد توی کلاس و بهمون بگه امروز می خوایم ازادی رو لمس کنیم.چیزی که عذابم می ده همینه.شاید هم یه چیزی در این حد.

(مرد از روی صندلی بلند می شود و پشت زن رو به پنجره می ایستد)

-مرد   اما من فقط یه وقتایی زیر زبونم لمسش کردم نه همیشه...

(مکث)

اگه می خوای بدونی برات می گم اما بهم قول بده ازم متنفر نشی.

(زن رو به مرد)

-زن   قول می دم.

-مرد   اولین بار...

(مکث)

-زن    اولین بار چی؟من منتظرم.خواهش می کنم عزیزم به خاطر خدا حرف بزن.من واقعا بی تابم.

-مرد    اولین بار وقتی فهمیدم یه مردم احساسش کردم.و چقدر با شکوه بود اون لحظه.سن زیادی نداشتم اما دلم می خواست به همه بگم چقدر احساس غرور می کنم.

(مکث)

چرا حرفی نمی زنی؟دوست دارم بدونم الان چه احساسی داری.درست همین حالا.

(زن روی راحتی می نشیند و دوباره با موهایش بازی می کند و زیر لب زمزمه می کند)

-زن    حادثه ای از پس حادثه ای  می آید

        غروبی از پی غروبی دیگر

        و من چقدر بی تاب آن لحظه ام

       که زمین زنانه به دور مدارش برقصد

       آن روز بی شک

       روز مرگ من خواهد بود

       به دست موجودی شبیه آدم

       واز قبیله ی مردها

-مرد    ...

-زن    تو راست گفتی.آزادی درست مثل تخم مرغ گندیده ای می مونه که کم کم تمام وجودت رو پر می کنه.منم راست گفتم.آزادی شبیه تخم مرغ گندیده بی شباهت به عشق نیست عزیزم.

-مرد    ...

-زن    ...

 

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 23:59 | لینک  |