تبليغاتX
لکه هایی از بارانک - نه خر می خوایم نه پالون لعنت به هر دو تاشون!
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...

 

بنای گله کردن را از موقعی که تلفن بوق آزاد می خورد گذاشت.وقتی گوشی را برداشتم مادر جان نصف حرف هایش را زده بود و التماس ها و قسم های آخر کار نصیب من شد.پای چهارده معصوم و پنج تن آل عبا و دوازده امام و 124 هزار پیغمبر و هر چه امام زاده می شناخت کشید وسط که راضیم کند باد کولر را به گرمای پدر و مادر درآر بیرون ارزان نفروشم.

گفت:مادر جان به ما چه مربوط؟هر خری آمد ما پالونمان را می اندازیم روش.

گفتم:ما هم داریم زور می زنیم پالون های شما را بندازیم پایین.هر خری که لیاقت سواری دادن ندارد مادرمن.

پیرزن ناراحت شد.بغض کرد و گوشی را گذاشت.

خودمانیم اگر مادرجان 30 سال پیش سن وسالش قد حالا بود هیچ نقشی در انقلاب 57 نداشت.

نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 14:53 | لینک  |