شنبه ششم تیر 1388
بنای گله کردن را از موقعی که تلفن بوق آزاد می خورد گذاشت.وقتی گوشی را برداشتم مادر جان نصف حرف هایش را زده بود و التماس ها و قسم های آخر کار نصیب من شد.پای چهارده معصوم و پنج تن آل عبا و دوازده امام و 124 هزار پیغمبر و هر چه امام زاده می شناخت کشید وسط که راضیم کند باد کولر را به گرمای پدر و مادر درآر بیرون ارزان نفروشم.
گفت:مادر جان به ما چه مربوط؟هر خری آمد ما پالونمان را می اندازیم روش.
گفتم:ما هم داریم زور می زنیم پالون های شما را بندازیم پایین.هر خری که لیاقت سواری دادن ندارد مادرمن.
پیرزن ناراحت شد.بغض کرد و گوشی را گذاشت.
خودمانیم اگر مادرجان 30 سال پیش سن وسالش قد حالا بود هیچ نقشی در انقلاب 57 نداشت.
نوشته شده توسط الهام نداف در ساعت 14:53 | لینک
|
