|
|
|
|
|
کمی هوا سردتر می شود انگار حالا که این شب بی درمان خاک می کند مرا در گودی چشمانت حالا که مرگ را با نگاهم لمس می کنم در تابوتی که شعرت را بر آن نو شته ای و مرا تشییع می کنی از خانه ای خاموش تا معبایی که با دستان خودت ساخته ای برای یک مرتد *** درست همان روزی که مقدس می شوم تو را می بینم در لباس آن شوالیه ی بدون اسب که فقط گاهی راه می رود *** در همه ی عصرهایی که به تاریکی ختم می شوند و بر همه ی سنگ فرش هایی که اخم کرده اند وسنگینی گام های مرا تاب نمی اورند در شمالی ترین نقطه ی این اتاق کز کرده ام زیر اشک هایی که دلیلی برای سرازیر شدن نمی آورند *** هوا سردتر می شود وقتی قرار است از تمام آتشکده ها و از پشت اوستای نگاهت خدا را در دانه های تسبیح پیدا کنیم *** صدای معجزه را که می شنوی هوا باران را دوست تر می دارد در یا آرام می نشیند و ماهی ها به خواب می روند تا من, تنها من در گوشت زمزمه کنم آن کلام مقدس را شوالیه ی پیاده ی من ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط الهام نداف
|
|
||