<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لکه هایی از بارانک</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/</link>
<description>این شانه های زخمی باران نیاز دارد...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Sep 2009 23:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دستایِ سردِ منو گرم بکن،بادِ پاییز سرده...</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;برای حسین قاضی زاده و معصومیتِ بی رقیبِ چشم هایش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درست همان وقتی که سرت را پایین انداختی و بدون نگاه کردن به دور و بر و حتی چپ و راست شدن راهِ خودت را می روی،تجربه هایی ملتمسانه نگاهت می کنند که اگر دست رویشان نذاری و راهِ صاف و بدون پستی و بلندی خودت را بروی تا عمر داری حسرت مزه نکردنشان را می خوری.این تجربه ها گاهی آشنایی با کسانی است که تا حالا مشابهشان را در زندگی نداشتی و اصلا لذتِ بودنشان کنارِ تو، در  همین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسین قاضی زاده اتفاق خوبِ پاییزِ سالِ گذشته ی من بود.کسی که با آمدنش دنیایم را حسابی آب و جارو کرد و جسارت قدم زدن در جاده های خاکی این دنیای لعنتی را به من داد.تنها دوستی که چشم هایش به من اجازه نداد قانون نانوشته ی حمید مشایخی را که همیشه در گوشم زمزمه میکرد،در موردش اجرا کنم.همان قانونی که بر اساسش باید مقدار علاقه ات به دیگری را با مقدار علاقه اش به تو، تنظیم کنی.حسین آنقدر ها زِبل بود که از زیر این قانون در برود و در مدت یک سال دوستی به همان اندازه روزهای اول در دلِ من جا داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادِ پاییز سال گذشته و خاطرات خوش آن روزها،این روزها با صدای کوروش یغمایی دوباره برایم زنده شد.همانی ترانه ای که حسین بارها و بارها می گذاشت و بلند بلند می خواند.همان ترانه ای که احساس گم شده ام را پیدا کرد و به من فهماند پاییز برای من تنها یک فصل نیست،پاییز همه ی بضاعتِ من برای زندگی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو رگِ خشکِ درختا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دردِ پاییز می گیره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بارونِ نم نمک آروم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روی جالیز می گیره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیگه سبزی نمی مونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همه جا برگای زرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیگه برگا نمی رقصن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; رقصِ پاییز پر درده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گرمیِ دستایِ من کم شده دستاتو بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دستایِ سردِ منو گرم بکن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بادِ پاییز سرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آفتابِ تنبلِ پاییز دیگه قلبش سرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بازیِ اَبرا با خورشید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; منو آروم کرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 23:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواهم که جاودانه بنالم به دامنت</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم وقتی پسرِ خلفِ استادِ نازنینمان،همان که حنجره اش را با کلِ دنیا نمی شود عوض کرد،از اعماق وجودش ناله می کرد:&quot;بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی/ آهنگ اشتیاق دلی درد مند را&quot; فکرِ دلِ زخم خورده ما هم بود یا نه.نمی دانم می دانست با لا و پایین شدن آرشه ی کمانچه روی سیم ها و ضرب نرم و یک نواخت انگشت ها روی تنبک چه به سرمان می آورد یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرِ خلف شجریان این روزها هرچه دوا و درمان کرده بودیم پنبه کرد و از نو دوباره بردمان سرِ خط.بدون اینکه اجازه بدهد نقطه ای بگذاریم تهِ خط قبلی.نمی دانم چه از سر او و گروهش می گذشت و متوجه  بودند که آرشه ی کمانچه را روی دلِ ما می کشند و ضرب تنبکشان زخمه ای است بر زخم هایمان یا نه؛ اما خوب می دانم وقتی بغض راه گلویش را حسابی بند آورد و کارش از ناله هم گذاشت،همان وقتی که جگرمان را آتش زد و خواند:&quot;بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت،اندوه چیست،عشق کدام است،غم کجاست/ بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان،عمری است در هوای تو از آشیان جداست&quot; یحتمل قصد جانمان را کرده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 22:31:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توهم هم بد دردی است</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم که لبت...گفت:لبم؟نه،اصلاً!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم دهنت...گفت:زهی!نه،عمراً!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم دهنت بوی بدی...گفت:خفه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من وقت ندارم،بوسه موسه بعداً!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن:با تشکر از حافظ و دار و دسته اش که در این رباعی چیزی از برادری کم نگذاشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 15:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادلّه ای در اثباتٍ وجودٍ&quot;حس&quot;</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف از آن کاکتوس هایی که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;          &quot;حسشان&quot; پشت تیغ پنهان ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن:بلانسبت شما مرده شور ترکیب &quot;رز&quot; را ببرند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت من،چکمه های رضا خان،بهمن فرمان آرا و دلشکستن</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خوب که نگاه می کنم(این روزها بد و خوب که معنی ندارد لذا همانطور معمولی نگاه کنیم بهتر است) خوب که نه، اما کاملا عادی که نگاه می کنم احساس می کنم در این وانفسایی که هیچ چیز در دلم سر جای خودش نیست 13 سالی می شود یک چیز درست و حسابی جایش را پیدا کرده و نشسته و خیال تکان خوردن هم ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک مقدار عادی تر از قبل که نگاه می کنم متوجه می شوم همان موردی که کنگر خورده لنگر انداخته، دو ماهی می شود یکی را هم آورده ور دستش؛ با هم سور و ساتی برپا کرده اند آن تو.آخر می گویند مزه ی مفت خوری به با هم خوری اش است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمِ حمل کردن کینه و دلخوری از دیگران و کشیدنشان به هر طرف نیستم.همان لب تاپ و متعلقاتش برای درآوردن پدر شانه هایم کفایت می کند اما از قضا یکی شان از زیر دستم در رفته و حالا هم رفیقی پیدا کرده و با پاهای آویزان نشسته اند سمت چپ لبه ی دلم.اینکه چرا آنجا نشسته اند را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفت سالم که بود با انگشت کوچک دست چپم که برایم عزیر تر از نمونه ی راستی اش است قول دادم از معلم ورزش سال اول دبستان نگذرم.بعد ازآن هر چه کردم حریف شکستن قولم نشدم.چرایش را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیش از اندازه عادی که نگاه می کنم می بینم بعد از 13 سال آزگار زندگی و مدارا با مردم و گذشتن از بدی هاشان به خاطر گذشتن از بدی هایم و چوب خدا روی silent  است و از این حرف ها، دو ماه پیش درست در فردای چنین روزی برای دومین بار و اگر خدا قبول کند آخرین بار با همان انگشت کوچک دست چپم که بدون آن می خواهم دنیا هم نباشد،به خودم قول دادم یکی دیگر را توی دلم بنشانم کنار معلم ورزش سال اول ابتدایی و باهم ازشان نگذرم.دلیلش را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گویند پشت هر دردی دوایی نهفته است اما بعضی دواها مثل زهره مار است.&quot;هر دردی دوایی دارد جز دلبستن.دوای درد دلبستن،دلشکستن است&quot;.این جمله یا مشابهش را بهمن فرمان آرا در خاک آشنا گذاشته بود در دهان کیانیان که او بگوید و بدون پیدا کردن دوا برای درد بعدی جگر امثال من را آتش بزند.اینکه جگر مان آتش گرفت یا نه به خودمان مربوط است ولی معنای جمله را خوب که نه، اما کاملا معمولی می دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گور پدر بد و خوب کرده.این را قبل از نوشتن این پست گفتم و با همان انگشت کوچک دست چپ عهد کردم علاوه بر لب تاپ و متعلقاتش کینه ی این دو نفر را هم با خودم این ور و آن ور بکشم.شاید اگر شما هم می فهمیدید کلاهی به گشادی چکمه های رضا خان سرتان رفته و دلشکستن که دوای دلبستن بود، خودش درد بی درمان است؛ حال و روز مرا خوب که نه، اما کاملا معمولی درک می کردید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 13:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبوری کن...صبوری!</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنده های خفیف و بیهوده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغض های عمیق و فرسوده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست روی دلم نذار  و  برو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید این خواست خدا بوده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مضرات خوبی!</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;باز کن دهان که وقت عاشقی است!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا آنجایی که عقل ما قد می دهد در بلاد کفر جایی که استکبار از سر رویشان همینطور می ریزد رئیس جمهورهای مردمی مثل اوبامای فلان فلان شده(هی می خواهیم دهنمان را نجس نکنیم هی نمی شود!) را با هزار تا کیس و میس(همان سلام و صلوات خودمان) می برند روی کار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا شکرت نمردیم و سیر زیر کار تا روی کار آمدن یکی که بهش رئیس جمهور می گویند را با چشم های خودمان دیدیم.تازه آن هم به ضرب و زور چماق.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که داری از زمین و هوا نثارمان می کنی خدایا لطفی کن برای تسکین قلب هامان عجالتا چهار سالی ما را بمیران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکر که ندید بدید از دنیا نمی بریمان. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 21:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ی چیزهای مخملی</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعترافات اخیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبتی با دست خط من ندارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبتش را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخمل کبریتی شلوار آن آقای قاضی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         با عدالت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                       می شناسد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 23:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان هر کجا آبی تر از اینجاست</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ساکتم کردی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پچ پچ دیوارها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 واضح تر از قبل است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زخم های کهنه هم ایضا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 23:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه خر می خوایم نه پالون لعنت به هر دو تاشون!</title>
<link>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنای گله کردن را از موقعی که تلفن بوق آزاد می خورد گذاشت.وقتی گوشی را برداشتم مادر جان نصف حرف هایش را زده بود و التماس ها و قسم های آخر کار نصیب من شد.پای چهارده معصوم و پنج تن آل عبا و دوازده امام و 124 هزار پیغمبر و هر چه امام زاده می شناخت کشید وسط که راضیم کند باد کولر را به گرمای پدر و مادر درآر بیرون ارزان نفروشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت:مادر جان به ما چه مربوط؟هر خری آمد ما پالونمان را می اندازیم روش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم:ما هم داریم زور می زنیم پالون های شما را بندازیم پایین.هر خری که لیاقت سواری دادن ندارد مادرمن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیرزن ناراحت شد.بغض کرد و گوشی را گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودمانیم اگر مادرجان 30 سال پیش سن وسالش قد حالا بود هیچ نقشی در انقلاب 57 نداشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 11:22:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lakehaeiazbaranak&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>lakehaeiazbaranak</dc:creator>
<guid>http://lakehaeiazbaranak.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
